Teddy Bear

من و خودم


 

   

پس من کوشم؟

الآن دلم می خواد برم بشینم رو این صندلیه...

بعد یه پروانه بیاد روی اون گل زرد ها بشینه...

یه گنجشکم بره بالای اون درختا جیک جیک کنه...

بعد هیشکی هم شلوغ نکنه...

یه نی نی کوچولو هم بیاد اونجا چار دست و پا راه بره!

بارونم یواش یواش بیاد...

غیر از اینا،در حال حاضر!هیشچی نمی خوام!

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 13:5  توسط محیا  |  آرشیو نظرات


   

الآن شدم شبیه سیندرلا!

دارم خونه رو تمیز می کنم!

...

یه بار!فقط یه بار تو عمرم!تصمیم گرفتم خونه رو تمیز کنم!

جارو برقی مثل این که به من آلرژی داره...کار نمی کنه!

owo!

این عکس رو که می بینم دلم می خواد برم یه شاخه گل رز سفید و یه شاخه گل مریم بردارم بیارم بذارم اینجا همش بوش کنم!

 

 

پ.ن:ممنون...خدا رفتگان همگی رو بیامرزه...

پ.ن:اگه زود آپ کردم برای این بود که...نمی دونم...دوست نداشتم دیگههه...

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 14:32  توسط محیا  |  آرشیو نظرات


   
مادربزرگ خوبم...روز سه شنبه ۲۵/۲/۱۳۸۶ ساعت سه و نیم بعد از ظهر...برای همیشه،ما رو اینجا گذاشت و رفت...

 

روز اول خیلی گریه کردیم...اما بعد،فهمیدیم که اون اونقدر خوب بود،پاک زندگی کرد که به گریه ما احتیاج نداره و این ماییم که جای خالیش رو حس می کنیم...و برای خودمون گریه می کنیم...

مادر بزرگ خوبم،مطمئنم که جات وسط بهشته...دلم برات تنگ می شه...بهشتی شدنت مبارک...

جات خیلی بهتر از اینجاست...مطمئنم...همه می دونستیم که یه روز میایم و یه روز هم می ریم...اما تا مدت ها جای خالیت حس می شه...

 

فَباَی آلاء رَبِکُما تُکَذِبان...

پس کدامین نعمت های پروردگارتان را تکذیب می کنید؟

 

میدونی وقتی خدا داشت بدرقه ات می کرد بهت چی گفت ؟جایی که میری مردمی داره که دلت رو می شکنن نکنه غصه بخوری من همه جا باهاتم .تو کوله بارت محبت میذارم که تنهایی رو حس نکنی، قلب میذارم که مردم رو دوست داشته باشی،اشک می دم که آرومت کنه و مرگ، که بدونی برمیگردی پیشم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 10:47  توسط محیا  |  آرشیو نظرات


   

این شعر رو که خوندم،دلم نیومد نذارمش اینجا...بازم خب مثل همیشه،یه شعر از قیصر امین پور...

چند روزیه که خیلی کار دارم و ... بعدا می یام و همه چیز رو توضیح می دم...

 

 

 

پیش از این ها فکر می کردم خدا

 

خانه ای دارد کنار ابر ها

 

مثل قصر پادشاه قصّه ها

 

خشتی از الماس و خشتی از طلا

 

پایه های برجش از عاج و بلور

 

بر سر تختی نشسته با غرور

 

ماه ، برق کوچکی از تاج او

 

هر ستاره پولکی از تاج او

 

اطلس پیراهن او آسمان

 

نقش روی دامن او کهکشان

 

رعد و برق شب طنین خنده اش

 

سیل و طوفان نعره ی توفنده اش

 

دکمه ی پیراهن او آفتاب

 

برق تیر و خنجر او ماهتاب

 

هیچ کس از جای او آگاه نیست

 

هیچ کس را در حضورش راه نیست

 

پیش از این ها خاطرم دلگیر بود

 

از خدا در ذهنم این تصویر بود

 

آن خدا بی رحم بود و خشمگین

 

خانه اش در آسمان دور از زمین

 

بود ، امّا در میان ما نبود

 

مهربان و ساده و زیبا نبود 

 

در دل او دوستی جایی نداشت

 

مهربانی هیچ معنایی نداشت

 

هر چه می پرسیدم ازخود ازخدا

 

از زمین از آسمان از ابرها

 

زود می گفتند این کار خداست

 

پرس و جو از کار او کاری خطاست

 

هر چه می پرسی جوابش آتش است

 

آب اگر خوردی عتابش آتش است

 

تا ببندی چشم ، کورت می کند

 

تا شدی نزدیک ، دورت می کند

 

کج گشودی دست ، سنگت می کند

 

کج نهادی پای ، لنگت می کند

 

تا خطا کردی عذابت می کند

 

در میان آتش آبت می کند

 

با همین قصه دلم مشغول بود

 

خوابهایم خواب دیو و غول بود

 

خواب می دیدم که غرق آتشم

 

در دهان شعله های سر کشم

 

در دهان اژدهایی خشمگین

 

بر سرم باران گرز آتشین

 

محو می شد گریه هایم بی صدا

 

در طنین خنده ی خشم خدا ...

 

نیّت من در نماز و در دعا

 

ترس بود و وحشت از خشم خدا

 

هر چه می کردم همه از ترس بود

 

مثل از بر کردن یک درس بود

 

مثل تمرین حساب و هندسه

 

مثل تنبیه مدیر مدرسه

 

تلخ مثل خنده ای بی حوصله

 

سخت ، مثل حلّ صد ها مسئله

 

مثل صرف فعل ماضی سخت بود

 

تا که یک شب دست در دست پدر

 

راه افتادم به قصد یک سفر

 

در میان راه در یک روستا

 

خانه ای دیدیم خوب و آشنا

 

زود پرسیدم پدر اینجا کجاست

 

گفت اینجا خانه ی خوب خداست

 

گفت اینجا می شود یک لحظه ماند

 

گوشه ای خلوت نمازی ساده خواند

 

با وضویی دست و رویی تازه کرد

 

گفتمش پس آن خدای خشمگین

 

خانه اش اینجاست ؟این جا در زمین ؟

 

گفت آری خانه ی او بی ریاست

 

فرش هایش از گلیم و بوریاست

 

مهربان و ساده و بی کینه است

 

مثل نوری در دل آیینه است

 

عادت او نیست خشم و دشمنی

 

نام  او نور و نشانش روشنی

 

خشم نامی از نشانی های اوست

 

حالتی از مهربانی های اوست

 

قهر او از آشتی شیرین تر است

 

مثل قهر مهربان مادر است

 

دوستی را دوست معنی می دهد

 

قهر هم با دوست معنی می دهد

 

هیچ کس با دشمن خود قهر نیست

 

قهری او هم نشان دوستی است ...

 

تازه فهمیدم خدایم این خداست

 

این خدای مهربان و آشناست

 

دوستی از من به من نزدیکتر

 

از رگ گردن به من نزدیکتر

 

آن خدای پیش از این را باد برد

 

نام او را هم دلم از یاد برد

 

آن خدا مثل خیال و خواب بود

 

چون حبابی نقش روی آب بود

 

می توانم بعد از این با این خدا

 

دوست باشم دوست ، پاک و بی ریا

 

می توان با این خدا پرواز کرد

 

سفره ی دل را برایش باز کرد

 

می توان درباره ی گل حرف زد

 

صاف و ساده مثل بلبل حرف زد

 

چکّه چکّه مثل باران راز گفت

 

با دو قطره صد هزاران راز گفت

 

می توان با او صمیمی حرف زد

 

مثل یاران قدیمی حرف زد

 

می توان تصنیفی از پرواز خواند

 

با الفبای سکوت آواز خواند

 

می توان مثل علف ها حرف زد

 

با زبانی بی الفبا حرف زد

 

می توان درباره ی هر چیز گفت

 

می توان شعری خیال انگیز گفت

 

مثل این شعر روان و آشنا

 

 پ.ن:دوباره این بلاگفا قاط زده...کامنت های این پست من تاییدی نیستا!بلاگفا تاییدیش کرده!منم هر کاری می کنم درست نمی شه،خلاصه که شرمنده...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 10:43  توسط محیا  |  آرشیو نظرات


   
 

 

    ×ناژین جونم!تولدت مبارک!×

تولدت مبارک! :-*

 

       ×با کلی آرزوهای خوب!×

            ×مثل اینکه همیشه کوچولوی کوچولو بمونی!×

                 ×و اینکه همیشه موفق باشی!×

                       ×و به هرچی که می خوای برسی!×

                                

×خیلی خیلی دوست دارم!×

 

پ.ن:الآن که می نگرم!می بینم این عکسه زیاد خوشگل نشد!ببخشید دیگه!نهایت هنرم بود!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 6:10  توسط محیا  |  آرشیو نظرات


   
رفتن به نمایشگاه کتابو خرید سه تا سوپ جوجه...و یاد آوری وقتایی که داستان هاش رو می نوشتم این تو...همه ی اینا باعث شد که دوباره...:

 

دختر کوچکی بود که در خانواده ای بسیار فقیر در کلبه ای محقر در اراضی جنگل ِ "تنسی"به دنیا آمد.آنها ۲۲ تا بچه بودند و او بیستمین بچه بود.زود به دنیا آمد و به همین دلیل ضعیف و ناتوان بود.همه در زنده ماندنش شک داشتند...وقتی چهارشاله بود همزمان به بیماری ذات الریه و مخملک دچار شد-ترکیبی مرگ بار که پای چپ او را فلج کرد-به همین علت او مجبور بود که کفش فلزی بند دار بپوشد.ولی او به خاطر داشتن مادری که او را تشویق می کرد خوشبخت بود.مادرش به او گفت که با تمام مشکلاتش می تواند هر طور که دوست دارد زندگی کند...گفت تمام چیزهایی که نیاز دارد عبارتند از:داشتن ایمان،سماجت،جرات و روح شکست ناپذیر.بنابراین در سن ۹ سالگی دختر کفش های فلزی بند دار را کنار گذاشت و شروع به راه رفتن کرد.دکتر ها می گفتند که او هرگر نمی تواند به طور طبیعی راه برود.اما در طول چهار سال دخترک که "ویلما" نام داشت توانست گام های بلند موزون بردارد که بیشتر شبیه یه معجزه پزشکی بود.

بعد از آن،دخترک خیالاتی داشت.تصوری باور نکردنی:او دوست داشت بزرگترین برنده زن جهان شود.حالا شما چه فکری می کنید؟بزرگترین دونده با پای مریض؟

در سن ۱۳ سالگی او در یک مسابقه شرکت کرد.او آخر از همه به خط پایان رسید.او در هر مسابقه ای که در دبیرستان برگزار می شد شرکت می کرد و در همه مسابقات آخر از همه به خط پایان می رسید.همه به او می گفتند که از این کار دست بکشد و هدفش دست نیافتنی است.

اما،یک روز او آخرین نفری نبود که به خط پایان می رسید،بلکه از آخر،دومین نفر بود-یعنی نفر یکی مانده به آخر-و سپس روزی رسید که او نفر اول مسابقه شد.از آن روز به بعد "ویلما رادولف" در هر مسابقه ای که شرکت می کرد نفر اول می شد.دخترک وارد دانشگاه ایالتی " تنسی" شد و در آنجا با یک مربی خصوصی به نام "اِد تِمپل" ملاقات کرد.مربی وقتی روحیه خستگی ناپذیر دختر را دید متوجه شد که دخترک به خودش ایمان دارد و استعداد زیادی درون او نهفته است..او آنقدر "ویلما" را خوب تعلیم داد که در سال ۱۹۶۰ به مسابقات المپیک"رُم"اعزام شد.

آن روز رقیب او،مشهورترین دونده زن جهان یک دختر آلمانی به نام "جوتا" بود.تا آن روز هیچکس نتوانسته بود "جوتا" را شکست دهد.اما در دوی صد متر "ویلما رادولف" برنده شد.او دوباره "جوتا" را در دوی دویست متر شکست داد."ویلما" دو مدال طلای المپیک را برد.

بالاخره،روز مسابقه ی دوی چهارصد متر رله(تیمی) فرا رسید.و بار دیگر "ویلما" رقیب "جوتا" بود.دو دونده اول تیم ِ "ویلما" چوب را به یکدیگر دادند،اما وقتی دونده سوم چوب را به "ویلما" داد تا آن را به خط پایان برساند،"ویلما" آن قدر هیجان زده بود که آن را انداخت و دید که "جوتا" به خط پایان نزدیک می شود...رسیدن به "جوتا" این دختر فرز و چابک غیر ممکن بود...اما "ویلما" این کار را کرد! "ویلما رادولف" سومین مدال طلای المپیک خود را نیز گرفت.آن روز او نام خود را در تاریخ ثبت کرد.برای این که او اولین زنی بود که سومین مدال طلا را در همان مسابقات المپیک از آن خود کرده بود...و آنها گفته بودند که او هرگر نخواهد توانست راه برود...

 

"ویلما رادولف" تنها یک جمله گفت:دکتر ها به من گفتند که هرگز نمی توانم راه بروم.مادرم گفت که می توانم و من به مادرم ایمان داشتم!

 

 

پ.ن:همین الآن که در حال تایپیدن این مطلب بودم!متوجه شدم که ماهی هایم سه تا شدن!یکیشون که اول اردیبهشت مرده بود...مهسا یه چیزی هم کشف کرد...این که یکی از ماهی ها دم این ماهی رو که الآن مرده بود،رو خورده...و واسه همینم ماهیم مرده!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 17:30  توسط محیا  |  آرشیو نظرات


   
نشتیم سر جامون!منتظریم معلم برگه ها رو پخش کنه...

 

 

شیدا از اون ردیف می گه:محیــا!برسون...

می خندم،می گم:یه چی می گی ها...!من هنر کنم به همجلوئی برسونم...!

می گه:محیا به خدا...

هنوز حرف اون تموم نشده که همبغلی می گه:دست رو نذاری رو برگت ها...!

من همینطوری می مونم اگه دستم رو نذارم رو برگم،چطوری بنویسم پس؟

یه هو!خانوم حسینیhee heeیه نگاه عمیق!بم کرد،بعدم گفت:همبغلی محیا!بیا جلو بشین...

هنوز همبغلی بلند نشده بود که گفت:نه...محیا برو گوشه کلاس روی صندلی تکی بشین

بلند که می شدم،همبغلی گفت:وااای!

منم به همه اونایی که یادشون رفته بود امروز امتحان پرورشی داریم،یه لبخند خوشگل می زنم!

 

 

پ.ن:آخه پرورشی هم شد امتحان...؟خداییش ۳۰ ضفحه جزوه بود دیگههه!ولی آخه هیشکدوم به پرورشی ربط نداشت!

پ.ن:من نگفتم آرزو ندارم که...منظورم اینه که دیگه آرزوهام مثل قبلا نیست...دیگه خودم اسمشون رو نمی ذارم آرزو...

پ.ن:تا ۲۳ خرداد امتحان داریم!

از شنبه ای که می شود ۲۹!دیگر مدرسه نخواهیم رفت!سه شنبش! که اول خردادِ امتحان ریاضی داریم...حالا خوبه اصلا چیزی نیس که می خوایم سه روز مدرسه رو بپیچونیم...

اینا برداشتن برای نگارش سه روز وقت دادن،اما برا عربی هیچی کلا...می گیم جای نگارش رو با عربی عوض کنید،می گن که خب،روزایی که بی کارین برا امتحان نگارشتون بشینین عربی بخونین!

پ.ن:من هنوز نمایشگاه نرفتم!احتمالا فردا...

فعلاcoffee

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 15:10  توسط محیا  |  آرشیو نظرات


   
داشتم با یکی از دوستام حرف می زدم...

 

یه هو ازم پرسید:بزرگترین آرزوت چیه؟

من موندم چی بگم... خیلی وقت بود دیگهه آرزویی نکرده بودم...خیلی وقت بود دیگه به آرزوهام حتی فکرم نکرده بودم...آرزو!چه کلمه ی قشنگی...یادمه کوچولوتر که بودم هر موقع چند نفر با هم دعواشون می شد،بزرگترین آرزوم این می شد که همه با هم آشتی کنن و هیچکس با هیچکس دعوا نکنه...یادمه یه موقعی بزرگترین آرزوم این بود که عروسکام باهام حرف بزنن...یادمه یه موقعی بزرگترین آرزوم این بود که خودم بتونم شیرکاکائو درست کنم...اما الآن چی...؟جدی جدی الآن بزرگترین آرزوم چیه؟یادمه یه دفعه از یکی از دوستام که چند سالی از خودم بزرگتر بود،پرسیدم بزرگترین آرزوت چیه...؟گفت آرزویی ندارم...یکی دیگه از دوستام گفت:یعنی انقدر همه چی خوب می گذره که تو هیچ آرزویی نداری...؟

اونم گفت:نمی گم همه چی خوبه!نمی گم من دوست نداشتم مثلا این،اینطوری نبود و ... اما می دونی چیه؟به نظرم آرزوی چیزی رو کردن کار مسخره ایِ...آدم اگه چیزی رو بخواد باید واسه داشتنش،واسه انجام شدنش تلاش کنه...

مخالف حرفش بودم...نمی دونم الآن با حرفش موافقم یا مخالف!همین قدر می دونم که...نه چیزی نمی دونم!

شاید به قول سوگل،زندگی خیلی تکراری شده و به همین دلیل ِ که دیگه هیچی واسم مهم نیست...

من با هیچکدوم این حرفا موافق نیستم...اما می دونم،با این که هنوز خیلی بچه ام!هیچ آرزویی ندارم!یا اگرم دارم،برام یه فرضیست،نه یه آرزو...در همین حد که اگه مثلا به جای این،این طوری می شد،خیلی بهتر بود...اما دیگهه برام آرزو نیست!

پ.ن:الآن دارم سعی می کنم یه آرزو بکنم!آرزو می کنم اونی کهID م رو هک کرد!بره زیر ماشین روغن موتور عوض کنه!(مسخره بی مزه!خیلی لوسی!)آخه فک کن یکی OFF بذاره که اگه باهام چت نکنی هکت می کنم!خب منم توجه نکردم!اونم هکم کرد!

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 17:35  توسط محیا  |  آرشیو نظرات


   

ساعت سه صبح، جمعه!!!یه هو از خواب می پری...می ری یه آب به صورتت می زنی...سعی می کنی خوابی رو که دیدی فراموش کنی...نمی شه...می ری دوباره دراز می کشی...خوابت نمی بره...اَه...همش یه روز در هفته می تونی با خیال راخت بخوابیا...اونم این طوری می شه...سعی می کنی دیگه به چیزی فک نکنی...نمی شه...سعی می کنی به چیزای خوب خوب فک کنی...اونم نمی شه...یعنی می شه...اما خیلی برات قشنگ نیست...آخه روز خوبی نبود...سه تا امتحان...همشون هم چند تا درسی!...یکیش رو بد دادی...یکیش خوب...اون یکی هم نمی دونی!

دوباره سرت رو می ذاری رو بالش!سعی می کنی به چیزای خوب فک کنی...به دوستات...اونم نمی شه...چون تو رو یاد یه موضوعی می اندازه...یکی رو که فک می کردی خیلی با هم دوستین و اینا!!!یه هو...!دوستا هم همشون خوب نیستنا...

دوباره سعی می کنی بخوابی...این دفعه دیگه به هیچی هیچی فک نمی کنی...بازم نمی شه...نصفه شبی!یه صدایی می شنوی...صدای میو میوی گربه ست...احتمالا همون گربه هست که زیر زمین ساختمون رو برای جای خونه ش انتخاب کرده...همونی که می گن چهارتا بچه گربه کوشولو خوشمل داره...از پنجره پایین رو نگاه می کنی...وای...خدایا...اون خیابون به اون شلوغی...یه هو چقدر خلوت شده...تا حالا نصفه شب پا نشده بودم خیابون رو ببینم...

دوباره دراز می کشی...چشمات رو که می بندی...تا چشمات گرم خواب می شه...انگار یکی می گه بلند شو باید بری مدرسه...بیدار می شم...می گم فردا که جمعس!مدرسه دیگه چیه!اما این دفعه دیگه سعی نمی کنی بخوابی،بلند می شی می ری سر بالکن...یه باد خنک خوبی می یاد...یه طورایی صورتت رو نوازش می کنه...به ماه نگاه می کنی...همون ماهی که بچه تر که بودم!فکر می کردم دختر آسمونِ...بعد ستاره ها رو نگاه می کنی...همونایی که بچه های ماه بودن،همونایی که هر کدومشون مال یکی بودن...یه لحظه به این فک می کنی که کدوم ستاره مال کی  بود...اِ!نگاه کن!اون ستاره مهساست!اون ستاره مامانمه...اون ستاره پریساست...اما...انگار یکی نیست...آره!پس ستاره خودم کو؟هی اینور رو نگاه می کنم...هی اونور رو...پس ستاره من کو؟نکنه من رو گم کرده باشه...دوباره می یام دراز می کشم...این دفعه یه صدای دیگه می یاد...صدای اذانِ؟نه بابا!تازه ساعت سه و نیمه!چشمات رو دوباره می بندی...حالا به این فک می کنی که ستارت کجاس؟اَه!اونم دیگه من رو گم کرده!شایدم من اون رو گم کردم...تو دلم صداش می کنم!ستاره محیا!ستاره محیا!کجایی؟بیا!اگه پیدا شی قول می دم دیگه هر شب بیام ببینمت...پرده رو کنار می زنی...یه نگاه می کنی به جای همیشگی ستارت!وای!ستاره َم که سر جاشه!تازه به منم چشمک می زنه!منم بش چشمک می زنم...ساعت رو نگاه می کنم...تقریبا چهار و نیمه صبحه...این دفعه چشمام رو که می بندم...یادم نمی یاد کی بازش می کنم!

 

 

 

 

پ.ن:من دوست دارم پست هام مزخرف باشن!اصلا به تو ربطی داره جناب آقای الف؟دیگه داری اعصابمو خورد می کنیا!

پ.ن:این مال هفته پیش بود!منتها حس نوشتنش نبود!

پ.ن:ببخشید...اما دیگه تحمل مزاحم ندارم...نظرات رو تاییدی می کنم...

پ.ن:یکی از اون بچه گربه ها رو دیدم...انقده خوشگل بود!نه بابا!معلومه که بش دست نزدم!از فاصله سه متری نگاش کردم!

پ.ن:نمی دونم چرا این دو تا پست آخر،هر دوتاشون با اینکه من از خستگی خوابم برد!پایان یافتن!!!شاید چون خیلی وقته درست حسابی نخوابیدم!

پ.ن:آخ جون!نمایشگاه کتاب!

پ.ن:روز معلما هم مبارک!روز معلمای خوب البته!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 17:38  توسط محیا  |  آرشیو نظرات


   

ساعت یک و نیم یه ربع به دو... از مدسه می رسم خونه،دیشبش از ساعت سه بیدار بودم،واسه همین خیلی خسته ام...می یام خونه،در رو که وا می کنم،دنبال مامانم می گردم...نیست...می رم تو آشپز خونه،تو اتاق و هر جایی که تو بگی رو می گردم...نیست دیگه...می رم تو آشپزخونه که نهار بخورم،هیچ اثری از غذا نیست...اتاقمون در هم برهم...همه جا شلوغه...اون رو ولش کن...باید برم لغت در آرم از دیکشنری،کلاس زبان دارم...تا کتاب رو باز می کنم لغت ها رو ببینم،تلفن زنگ می زنه...مامانه،می گه برنج تو یخچال هست،یه تخم مرغی چیزی هم بخور...خونه مادر بزرگمه...لغت ها رو که درآوردم می رم غذا می خورم...تا یه خورده جمع و جور می کنم،در حالی که دلم می خواد فقط یه ساعت بخوابم،ساعت رو نگاه می کنم،سه و نیمه،حاضر می شم که برم وایسم تا سرویس بیاد...ساعت یه ربع به چهار...منتظر سرویسم،رو به روی گل فروشی...

ساعت شد ده دقیه به چهار...

نه...

هشت...

هفت...

.

.

.

همین طوری دقیقه ها رو می شمرم...

ساعت چهار...اَه!چرا نمی یاد دیگه...

ساعت شد چهار و پنج دقیقه،دیگه نباید وایسم،بر گردم خونه زنگ بزنم مامانم ببینم چی می گه...قبل اینکه تلفن رو بردارم یه نگاه به برنامه فردا می کنم،انتظار دارم فردا چهار شنبه باشه...اما نه!صبر کن ببینم! ما سه شنبه ها پرورشی داریم...امروز که پرورشی نداشتیم...وایسا ببینم...امروز که دوشنبست...اَه!خب پس بگو چرا سرویس نیومد...چون امروز دوشنبست و من روزای فرد کلاس دارم...

می رم یه لیوان شیر قهوه می خورم بلکم خواب از سرم بپره!بشینم درس بخونم...اما بر عکس!شیر ِ شیر قهوم روم اثر می ذاره و بیشتر خوابم می یاد!سرم رو می ذارم زمین که بخوابم و دیگه چیزی نمی فهمم...

 

 

 

یادم نمی یاد کی بیدار شدم!!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 14:26  توسط محیا  |  آرشیو نظرات


   

همش پرید!

اون همه نوشتم!

دیگهه حسش نیست!که بنویسم!

فقط از این نوشته بودم که چقدر تو مدرسه اذیت کردم!

همجلوئی رو گچی کردم!

موهای همجلوئی رو گره زدم!

پشت صبا رو گچی کردم!

اما دیگهه حس توضیح دادنش نیست!

لیمو ترش!با نمک!

 همین!

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 16:44  توسط محیا  |  آرشیو نظرات


   

رفتار من عادی است
 
اما نمی‌دانم چرا
 
این روزها
 
از دوستان و آشنایان
 
هر کس مرا می‌بیند
 
از دور می‌گوید:
 
این روزها انگار
 
حال و هوای دیگری دارد!
 
اما
 
من مثل هر روزم
 
با آن نشانی‌های ساده
 
و با همان امضا، همان نام
 
و با همان رفتار معمولی
 
مثل همیشه ساکت و آرام
 
این روزها تنها
 
حس می‌کنم گاهی کمی گُنگم
 
گاهی کمی گیجم
 
حس می‌کنم
 
از روزهای پیش قدری بیشتر
 
این روزها را دوست دارم
 
گاهی
 -
از تو چه پنهان -
 
با سنگ‌ها آواز می‌خوانم
 
این روزها گاهی
 
از روز و ماه و سال، از تقویم
 
از روزنامه بی‌خبر هستم
 
حس می‌کنم گاهی کمی کمتر
 
گاهی شدیدا بیشتر هستم
 
حتی اگر می‌شد بگویم
 
این روزها گاهی خدا را هم
 
یک جور دیگر می‌پرستم
 

از جمله دیشب هم
 
دیگرتر از شب‌های بی‌رحمانه دیگر بود:
 
من کاملا تعطیل بودم
 
اول نشستم خوب
 
جوراب‌هایم را اتو کردم
 
تنها - حدود هفت فرسخ - در اتاقم راه رفتم
 
با کفش‌هایم گفتگو کردم
 
و بعد از آن هم
 
رفتم تمام نامه‌ها را زیر و رو کردم
 
دنبال آن افسانه‌ی موهوم
 
دنبال آن مجهول گشتم
 
و سطر سطر نامه‌ها را جستجو کردم
 
چیزی ندیدم
 
تنها یکی از نامه‌هایم
 
بوی غریب و مبهمی می‌داد
 
انگار
 
از لابلای کاغذ تاخورده‌ی نامه
 
بوی تمام یاس‌های آسمانی
 
احساس می‌شد
 
دیشب دوباره
 
بی‌تاب در بین درختان تاب خوردم
 
از نردبان ابرها تا آسمان رفتم
 
در آسمان گشتم
 
و جیب‌هایم را
 
از پاره‌های خالی ابر پر کردم
 
جای شما خالی!
 
یک لقمه از حجم سفید ابرهای تُرد
 
یک پاره از مهتاب خوردم
 
دیشب پس از چندین سال فهمیدم

 که رنگ چشم‌هایم کمی میشی است
 
و بر خلاف سال‌های پیش
 
رنگ بنفش و ارغوانی را
 
از رنگ آبی دوست‌تر دارم
 

گاهی برای یادبود لحظه‌ای کوچک
 
یک روز کامل جشن می‌گیرم
 
گاهی
 
صدبار در یک روز می‌میرم
 
حتی
 
یک شاخه از محبوبه‌های شب
 
یک غنچه مریم هم برای مردنم کافی است
 
گاهی نگاهم در تمام روز
 
با عابران ناشناس شهر
 
احساس گنگ آشنایی می‌کند
 
گاهی دل بی دست و پا و سربه‌زیرم را
 
آهنگ یک موسیقی غمگین
 
هوایی می‌کند
 
 
اما غیر از این حس‌ها که گفتم
 
و غیر از این رفتار معمولی
 
و غیر از این حال و هوای ساده و عادی
 
حال و هوای دیگری
 
در دل ندارم
 
 
رفتار من عادی است و چقدر دلم برای گریه تنگ است...

 

 

 

 

و من چقدر شعرهای این قیصر امین پور را دوست می دارم!

و چقدر زیباست!

 

و این که!

جناب آقای الف رو چند تاتون می شناسین؟

البته من لطف می کنم و کامنتاشون رو پاک می کنم!

این کامنت آخرشونم پاک کردم اما انقدر خندیدم که...

 

 

 

اولین کامنتی که کلا گذاشتن این بود فک کنم:

 

بیست تا نظر؟

واسه همچین خزعبلاطی؟(غلط املایی هم دارن!)

وبلاگتم مثل خودت مزخرفه کوچولو!

تو رو چه به وبلاگ نویسی!

 

 

که من این کامنتشون رو پاک کردم

و هر موقع ایشون مثل آدمای به قول خودشون بی کار!اومدن وبلاگ من رو خوندن و نظر دادن!

من هی نظراشون رو پاک کردم!

اما این نظر آخری رو که گذاشتن!

 

 

جناب آقای الف:بابا همه فهمیدن این ناژین و جوجه اردک و همه اینا یی واست نظر گذاشتن خودتی!

همه فهمیدن که خودت می ری هی وبلاگ می سازی که بیای با اسمای مختلف واسه خودت کامنت بذاری...

 

 

وای انقده خندیدم!

فک کن مثلا بشینم واسه خودم نظر بذارم!

یه لحظه فقط احساس کردم چرا همچین فکری می کنه؟

بعد یه طورایی بغض کردم!

حتی امروز وقتی منتظر سرویس بودم...

با خودم تصمیم گرفتم که کلا دیگه ننویسم!

 

بعد تو کلاس(زبان!!!) که بودیم،این آقای معلم زبانمون گفت:اگه کسی بخواد کاری رو بکنه...

هیچکسی نمی تونه جلوش رو بگیره!

منم خب تصمیم گرفتم دیگه به کامنتای این دوست و دوستایی از این قبیل!!!توجه نکنم!

***

حالا امروز منتظر سرویس که بودم!

هی هم می خواستم خودم رو نشنیدن بزنم!!!

یه دختره اومد جلو!(یه خورده قیافش زیادی خفن بود!)

گفت سلام

ساعت چنده؟

منم گفتم:بیست دقیقه به چهار!

اسم من نیلوفره،اسم تو چیه؟

خندم گرفته بود که تو خیابون چه جای دوست پیدا کردنه؟

اومدم بگم محیا که یه هو...

اسمم؟اسمم ساراست(چرا گفتم سارا!نمی دونم!)

دختره گفت:خب سارا جون،این شماره منه،می شه توهم شمارت رو بدی؟

منم تو دلم گفتم:وا!این چرا اینطوری صحبت می کنه؟

من:نه دیگهه!نمی شه!

دختره گفت:وا!مگه من دختر نیستم که شمارت رو نمی دی؟

گفتم:بی خیال...برو...

گفت:آخه من دوست دارم بیشتر بشناسمت...

زدم زیر خنده!در همان حال هی با خودم می گفتم چه کنم و اینا...

اونم همینطوری داشت مخ می خورد که...

از دور سرویس آقای blue cut! (البته فامیلیش بلوکاته!اما امان از بی جنبگی دیگه!!!کلاس زبان رو مغز آدم تاثیر می ذاره)پیدا شد...

منم خیلی طبیعی اومدم وایسادم تا سرویس بیاد...اونم یه بند داشت حرف می زد...

 

که یه هو سرویس جلوم وایساد...

داشتم می رفتم بالا گفت:سرویس توئه؟

گفتم آره...خدافظ...

گفت:شمارت؟

گفتم:782بقیش رو بدو...

در رو بستم رفتم بالا...به خیر گذشت...

 

ولی تو سرویس واسه کیانا اینا تعریف کردم...انقده خندیدیم!!!

 

بعدم اینکه!

برم ریاضی بتمرینم!

بای بای!

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 22:45  توسط محیا  |  آرشیو نظرات


   

امتحان زبان داریم مثلا!فردا!

بعدشم!

همین چن دقیقه پیش:

 

 

همجلوئی:سلام محیا.خوبی؟

من:سلام.من بهترم!مرسی!تو خوبی؟

همجلوئی:مگه چت بود که بهتری؟

من:خوب همینطوری!

همجلوئی:

من:چه خبر؟

همجلوئی:ببین امتحان فردا،مکالمه هم هست؟

من:نه!فک نمی کنم!

همجلوئی:مطمئنی؟

من:نه!

همجلوئی:خب من فک کنم هستا!

من:من فک نمی کنم!

همجلوئی:تو که کلا فک نمی کنی!

من:هوم؟ها؟خب...

همجلوئی:بالاخره هست یا نه!؟

من:یا هست یا نیست دیگهه!حالا تو بخون!

همجلوئی:تو آدم و دیوونه می کنی!

من:خب نخون!

همجلوئی:مطمئنی؟

من:خب بخون!

همجلوئی:کاری نداری؟؟؟

من:از اولم من کاری نداشتم!تو زنگ زدی!

همجلوئی:خدافظ!

من:خوش بگذرههه!خدافظ!

 

 

 

شنبه برادر د ن ی ا به دنیا اومد!(چه جمله جالبی!)می خوان اسم بچه رو بذارن اشک بوس!(طفلکی!)(لفطا اگه کسی این اسم رو دوست داره ناراحن نشه!نظر شخصیه منه!)

فردا هم فرنیا به دنیا می یاد!فرنیا خواهر فرینوشه!

 

 

همبغلی رفت مشهد!۱۰ اردیبهشت بر می گرده!

همبغلی!

می خوام!

سر امتحانا!

دست تنهام!

هر چند که!

تون چیزی رو به من نمی رسونه که!

من همش می رسونم!

اینا خسته نشن یه هو!شایدم ییهو!

 

 

فعلا

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 15:22  توسط محیا  |  آرشیو نظرات


   

تازگیا!

وقتی می خوام از یکی خداحافظی کنم!

همینطوری بی خودی!برمی گردم می گم:خوش بگذرهه!

خودم هم تا به حال!به این موضوع پی نبرده بودم:

 

من:خیلی خوب صبا،من برم دینی بخونم،امری؟فرمایشی؟

صبا:نه،کاری ندارم!

من:خیلی خوب!خوش بگذرههه!

صبا:چی چی خوش بگذرهه؟

من:هان؟خب همینطوری!

صبا:تو هم یه چیزیت می شه ها!همیشه می گی خوش بگذرهه!

من:اصلا خب خوش نگذرهه!

صبا:خدافظ!

من:خدافظ!

 

و این گونه من کشف کردم که!(یعنی صبا کشف کرد!)هی می گم خوش بگذرهه!اونم کلا بی دلیل!

خب حرف دیگه ای ندارم!

خوش بگذرههه!

خدافظ!

پ.ن:جدیدا صبا خیلی بم زنگ می زنه!هر دفعه هم یه سوتی می دم یا اون سوتی می ده!

پ.ن:یادم باشد یه مطلب را در مورد رویانا!!!بنویسم!

پ.ن:ببینید!شما گول خود شیطون رو که نمی خورید!اصلا من باید یه کلاس دینی بذارم براتون!

پ.ن:جوجه اردک خوشگل عزیزم!نمی تونم برات کامنت بذارم!کامنتینگت باز نمی شه!

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 14:38  توسط محیا  |  آرشیو نظرات


   

سلام خب!

اه!اینجا داره تار عنکبوت می بنده!

من و ۱۰ روز آپ نکردن؟

اصلا باورتون می شه؟

اصلا خودم نفهمیدم که!

تا همین دیروز که امتحانات دوره ای داشتیم!

بعدشم از امروز تا ۱۱ اردیبهشت!(ماه مورد علاقه من!حالا بعدا ها می گم چرا!)امتحانای نیم ترم مونه!

این همبغلی هم که از ۵ تا ۱۰ اردیبهشت می خواد بذاره بره مشهد!

اولش خوب بودا!خودم باش رفتم معلما رو راضی کردیم بعدا ازش امتحان بگیرن!

اما خوب اگه بره من تهنا می شم که!

تو امتحانا هم هست!دست تنها نمی شه که!

هر چند که برنامش رو از قبل ریختم!همبغلی که رفت!

بالافاصله صبا می یاد می شینه پیشم!

راستی!

اون روز که رفتم خونه همبغلی!

ارشیا(یکی از دو تا پسر خاله ی دوقلوی همبغلی)رو دیدم!۶ماهشه!انقده با مزه بود!

خوب دیگه برم!

فعلا!

پ.ن:خوب معنی خاصی نمی ده همین که گفتم:ندونستن یه چیزایی خیلی بهتر از دونستنشونه،در عین حال،دونستن همون چیزا خیلی بهتر از ندونستنشونه!

پ.ن:تقلید!ازش خیلی بدم می یاد!اونم تو بعضی موارد!

پ.ن:به جرات می توان گفت که اخراجی ها اصلا موضوع خاصی نداره!فقط خنده داره!یه جاهاییشم گریه داره!اما اصلا خوب نبود!فک می کردم خیلی قشنگ باشه!

پ.ن:اون روز از سینما که برگشتیم!صبا گفت:بچه ها!الآن باید شروع کنید به پاکسازی انگشتاتون

منم گفتم:اِ!صبا!

گفت:به جون خودم(منظور جون خوش بود!یعنی جون صبا!)هر کدوم از انگشتامون الآن یه مزه ای می ده!

ما:

صبا:یکیش مزه چیپس ساده می ده...یکیش...

من از پشت آب رو خالی می کنم  روش!

و صبا:بهتره برم دستام رو بشورم!

من:آره بهتره!

پ.ن:شیطون هم آدمه!بله!پس خیال کردین مثلا شما از خود شیطون گول می خورید؟

نخیر!

شیطون در قالب انسان است!

پ.ن:دیدین به حرف شیطونه گوش نکردم؟دیدین آپ کردم؟

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 15:21  توسط محیا  |  آرشیو نظرات

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٧/٦/٤ - محیا

 

   

پس من کوشم؟

الآن دلم می خواد برم بشینم رو این صندلیه...

بعد یه پروانه بیاد روی اون گل زرد ها بشینه...

یه گنجشکم بره بالای اون درختا جیک جیک کنه...

بعد هیشکی هم شلوغ نکنه...

یه نی نی کوچولو هم بیاد اونجا چار دست و پا راه بره!

بارونم یواش یواش بیاد...

غیر از اینا،در حال حاضر!هیشچی نمی خوام!

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 13:5  توسط محیا  |  آرشیو نظرات


   

الآن شدم شبیه سیندرلا!

دارم خونه رو تمیز می کنم!

...

یه بار!فقط یه بار تو عمرم!تصمیم گرفتم خونه رو تمیز کنم!

جارو برقی مثل این که به من آلرژی داره...کار نمی کنه!

owo!

این عکس رو که می بینم دلم می خواد برم یه شاخه گل رز سفید و یه شاخه گل مریم بردارم بیارم بذارم اینجا همش بوش کنم!

 

 

پ.ن:ممنون...خدا رفتگان همگی رو بیامرزه...

پ.ن:اگه زود آپ کردم برای این بود که...نمی دونم...دوست نداشتم دیگههه...

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 14:32  توسط محیا  |  آرشیو نظرات


   
مادربزرگ خوبم...روز سه شنبه ۲۵/۲/۱۳۸۶ ساعت سه و نیم بعد از ظهر...برای همیشه،ما رو اینجا گذاشت و رفت...

 

روز اول خیلی گریه کردیم...اما بعد،فهمیدیم که اون اونقدر خوب بود،پاک زندگی کرد که به گریه ما احتیاج نداره و این ماییم که جای خالیش رو حس می کنیم...و برای خودمون گریه می کنیم...

مادر بزرگ خوبم،مطمئنم که جات وسط بهشته...دلم برات تنگ می شه...بهشتی شدنت مبارک...

جات خیلی بهتر از اینجاست...مطمئنم...همه می دونستیم که یه روز میایم و یه روز هم می ریم...اما تا مدت ها جای خالیت حس می شه...

 

فَباَی آلاء رَبِکُما تُکَذِبان...

پس کدامین نعمت های پروردگارتان را تکذیب می کنید؟

 

میدونی وقتی خدا داشت بدرقه ات می کرد بهت چی گفت ؟جایی که میری مردمی داره که دلت رو می شکنن نکنه غصه بخوری من همه جا باهاتم .تو کوله بارت محبت میذارم که تنهایی رو حس نکنی، قلب میذارم که مردم رو دوست داشته باشی،اشک می دم که آرومت کنه و مرگ، که بدونی برمیگردی پیشم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 10:47  توسط محیا  |  آرشیو نظرات


   

این شعر رو که خوندم،دلم نیومد نذارمش اینجا...بازم خب مثل همیشه،یه شعر از قیصر امین پور...

چند روزیه که خیلی کار دارم و ... بعدا می یام و همه چیز رو توضیح می دم...

 

 

 

پیش از این ها فکر می کردم خدا

 

خانه ای دارد کنار ابر ها

 

مثل قصر پادشاه قصّه ها

 

خشتی از الماس و خشتی از طلا

 

پایه های برجش از عاج و بلور

 

بر سر تختی نشسته با غرور

 

ماه ، برق کوچکی از تاج او

 

هر ستاره پولکی از تاج او

 

اطلس پیراهن او آسمان

 

نقش روی دامن او کهکشان

 

رعد و برق شب طنین خنده اش

 

سیل و طوفان نعره ی توفنده اش

 

دکمه ی پیراهن او آفتاب

 

برق تیر و خنجر او ماهتاب

 

هیچ کس از جای او آگاه نیست

 

هیچ کس را در حضورش راه نیست

 

پیش از این ها خاطرم دلگیر بود

 

از خدا در ذهنم این تصویر بود

 

آن خدا بی رحم بود و خشمگین

 

خانه اش در آسمان دور از زمین

 

بود ، امّا در میان ما نبود

 

مهربان و ساده و زیبا نبود 

 

در دل او دوستی جایی نداشت

 

مهربانی هیچ معنایی نداشت

 

هر چه می پرسیدم ازخود ازخدا

 

از زمین از آسمان از ابرها

 

زود می گفتند این کار خداست

 

پرس و جو از کار او کاری خطاست

 

هر چه می پرسی جوابش آتش است

 

آب اگر خوردی عتابش آتش است

 

تا ببندی چشم ، کورت می کند

 

تا شدی نزدیک ، دورت می کند

 

کج گشودی دست ، سنگت می کند

 

کج نهادی پای ، لنگت می کند

 

تا خطا کردی عذابت می کند

 

در میان آتش آبت می کند

 

با همین قصه دلم مشغول بود

 

خوابهایم خواب دیو و غول بود

 

خواب می دیدم که غرق آتشم

 

در دهان شعله های سر کشم

 

در دهان اژدهایی خشمگین

 

بر سرم باران گرز آتشین

 

محو می شد گریه هایم بی صدا

 

در طنین خنده ی خشم خدا ...

 

نیّت من در نماز و در دعا

 

ترس بود و وحشت از خشم خدا

 

هر چه می کردم همه از ترس بود

 

مثل از بر کردن یک درس بود

 

مثل تمرین حساب و هندسه

 

مثل تنبیه مدیر مدرسه

 

تلخ مثل خنده ای بی حوصله

 

سخت ، مثل حلّ صد ها مسئله

 

مثل صرف فعل ماضی سخت بود

 

تا که یک شب دست در دست پدر

 

راه افتادم به قصد یک سفر

 

در میان راه در یک روستا

 

خانه ای دیدیم خوب و آشنا

 

زود پرسیدم پدر اینجا کجاست

 

گفت اینجا خانه ی خوب خداست

 

گفت اینجا می شود یک لحظه ماند

 

گوشه ای خلوت نمازی ساده خواند

 

با وضویی دست و رویی تازه کرد

 

گفتمش پس آن خدای خشمگین

 

خانه اش اینجاست ؟این جا در زمین ؟

 

گفت آری خانه ی او بی ریاست

 

فرش هایش از گلیم و بوریاست

 

مهربان و ساده و بی کینه است

 

مثل نوری در دل آیینه است

 

عادت او نیست خشم و دشمنی

 

نام  او نور و نشانش روشنی

 

خشم نامی از نشانی های اوست

 

حالتی از مهربانی های اوست

 

قهر او از آشتی شیرین تر است

 

مثل قهر مهربان مادر است

 

دوستی را دوست معنی می دهد

 

قهر هم با دوست معنی می دهد

 

هیچ کس با دشمن خود قهر نیست

 

قهری او هم نشان دوستی است ...

 

تازه فهمیدم خدایم این خداست

 

این خدای مهربان و آشناست

 

دوستی از من به من نزدیکتر

 

از رگ گردن به من نزدیکتر

 

آن خدای پیش از این را باد برد

 

نام او را هم دلم از یاد برد

 

آن خدا مثل خیال و خواب بود

 

چون حبابی نقش روی آب بود

 

می توانم بعد از این با این خدا

 

دوست باشم دوست ، پاک و بی ریا

 

می توان با این خدا پرواز کرد

 

سفره ی دل را برایش باز کرد

 

می توان درباره ی گل حرف زد

 

صاف و ساده مثل بلبل حرف زد

 

چکّه چکّه مثل باران راز گفت

 

با دو قطره صد هزاران راز گفت

 

می توان با او صمیمی حرف زد

 

مثل یاران قدیمی حرف زد

 

می توان تصنیفی از پرواز خواند

 

با الفبای سکوت آواز خواند

 

می توان مثل علف ها حرف زد

 

با زبانی بی الفبا حرف زد

 

می توان درباره ی هر چیز گفت

 

می توان شعری خیال انگیز گفت

 

مثل این شعر روان و آشنا

 

 پ.ن:دوباره این بلاگفا قاط زده...کامنت های این پست من تاییدی نیستا!بلاگفا تاییدیش کرده!منم هر کاری می کنم درست نمی شه،خلاصه که شرمنده...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 10:43  توسط محیا  |  آرشیو نظرات


   
 

 

    ×ناژین جونم!تولدت مبارک!×

تولدت مبارک! :-*

 

       ×با کلی آرزوهای خوب!×

            ×مثل اینکه همیشه کوچولوی کوچولو بمونی!×

                 ×و اینکه همیشه موفق باشی!×

                       ×و به هرچی که می خوای برسی!×

                                

×خیلی خیلی دوست دارم!×

 

پ.ن:الآن که می نگرم!می بینم این عکسه زیاد خوشگل نشد!ببخشید دیگه!نهایت هنرم بود!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 6:10  توسط محیا  |  آرشیو نظرات


   
رفتن به نمایشگاه کتابو خرید سه تا سوپ جوجه...و یاد آوری وقتایی که داستان هاش رو می نوشتم این تو...همه ی اینا باعث شد که دوباره...:

 

دختر کوچکی بود که در خانواده ای بسیار فقیر در کلبه ای محقر در اراضی جنگل ِ "تنسی"به دنیا آمد.آنها ۲۲ تا بچه بودند و او بیستمین بچه بود.زود به دنیا آمد و به همین دلیل ضعیف و ناتوان بود.همه در زنده ماندنش شک داشتند...وقتی چهارشاله بود همزمان به بیماری ذات الریه و مخملک دچار شد-ترکیبی مرگ بار که پای چپ او را فلج کرد-به همین علت او مجبور بود که کفش فلزی بند دار بپوشد.ولی او به خاطر داشتن مادری که او را تشویق می کرد خوشبخت بود.مادرش به او گفت که با تمام مشکلاتش می تواند هر طور که دوست دارد زندگی کند...گفت تمام چیزهایی که نیاز دارد عبارتند از:داشتن ایمان،سماجت،جرات و روح شکست ناپذیر.بنابراین در سن ۹ سالگی دختر کفش های فلزی بند دار را کنار گذاشت و شروع به راه رفتن کرد.دکتر ها می گفتند که او هرگر نمی تواند به طور طبیعی راه برود.اما در طول چهار سال دخترک که "ویلما" نام داشت توانست گام های بلند موزون بردارد که بیشتر شبیه یه معجزه پزشکی بود.

بعد از آن،دخترک خیالاتی داشت.تصوری باور نکردنی:او دوست داشت بزرگترین برنده زن جهان شود.حالا شما چه فکری می کنید؟بزرگترین دونده با پای مریض؟

در سن ۱۳ سالگی او در یک مسابقه شرکت کرد.او آخر از همه به خط پایان رسید.او در هر مسابقه ای که در دبیرستان برگزار می شد شرکت می کرد و در همه مسابقات آخر از همه به خط پایان می رسید.همه به او می گفتند که از این کار دست بکشد و هدفش دست نیافتنی است.

اما،یک روز او آخرین نفری نبود که به خط پایان می رسید،بلکه از آخر،دومین نفر بود-یعنی نفر یکی مانده به آخر-و سپس روزی رسید که او نفر اول مسابقه شد.از آن روز به بعد "ویلما رادولف" در هر مسابقه ای که شرکت می کرد نفر اول می شد.دخترک وارد دانشگاه ایالتی " تنسی" شد و در آنجا با یک مربی خصوصی به نام "اِد تِمپل" ملاقات کرد.مربی وقتی روحیه خستگی ناپذیر دختر را دید متوجه شد که دخترک به خودش ایمان دارد و استعداد زیادی درون او نهفته است..او آنقدر "ویلما" را خوب تعلیم داد که در سال ۱۹۶۰ به مسابقات المپیک"رُم"اعزام شد.

آن روز رقیب او،مشهورترین دونده زن جهان یک دختر آلمانی به نام "جوتا" بود.تا آن روز هیچکس نتوانسته بود "جوتا" را شکست دهد.اما در دوی صد متر "ویلما رادولف" برنده شد.او دوباره "جوتا" را در دوی دویست متر شکست داد."ویلما" دو مدال طلای المپیک را برد.

بالاخره،روز مسابقه ی دوی چهارصد متر رله(تیمی) فرا رسید.و بار دیگر "ویلما" رقیب "جوتا" بود.دو دونده اول تیم ِ "ویلما" چوب را به یکدیگر دادند،اما وقتی دونده سوم چوب را به "ویلما" داد تا آن را به خط پایان برساند،"ویلما" آن قدر هیجان زده بود که آن را انداخت و دید که "جوتا" به خط پایان نزدیک می شود...رسیدن به "جوتا" این دختر فرز و چابک غیر ممکن بود...اما "ویلما" این کار را کرد! "ویلما رادولف" سومین مدال طلای المپیک خود را نیز گرفت.آن روز او نام خود را در تاریخ ثبت کرد.برای این که او اولین زنی بود که سومین مدال طلا را در همان مسابقات المپیک از آن خود کرده بود...و آنها گفته بودند که او هرگر نخواهد توانست راه برود...

 

"ویلما رادولف" تنها یک جمله گفت:دکتر ها به من گفتند که هرگز نمی توانم راه بروم.مادرم گفت که می توانم و من به مادرم ایمان داشتم!

 

 

پ.ن:همین الآن که در حال تایپیدن این مطلب بودم!متوجه شدم که ماهی هایم سه تا شدن!یکیشون که اول اردیبهشت مرده بود...مهسا یه چیزی هم کشف کرد...این که یکی از ماهی ها دم این ماهی رو که الآن مرده بود،رو خورده...و واسه همینم ماهیم مرده!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 17:30  توسط محیا  |  آرشیو نظرات


   
نشتیم سر جامون!منتظریم معلم برگه ها رو پخش کنه...

 

 

شیدا از اون ردیف می گه:محیــا!برسون...

می خندم،می گم:یه چی می گی ها...!من هنر کنم به همجلوئی برسونم...!

می گه:محیا به خدا...

هنوز حرف اون تموم نشده که همبغلی می گه:دست رو نذاری رو برگت ها...!

من همینطوری می مونم اگه دستم رو نذارم رو برگم،چطوری بنویسم پس؟

یه هو!خانوم حسینیhee heeیه نگاه عمیق!بم کرد،بعدم گفت:همبغلی محیا!بیا جلو بشین...

هنوز همبغلی بلند نشده بود که گفت:نه...محیا برو گوشه کلاس روی صندلی تکی بشین

بلند که می شدم،همبغلی گفت:وااای!

منم به همه اونایی که یادشون رفته بود امروز امتحان پرورشی داریم،یه لبخند خوشگل می زنم!

 

 

پ.ن:آخه پرورشی هم شد امتحان...؟خداییش ۳۰ ضفحه جزوه بود دیگههه!ولی آخه هیشکدوم به پرورشی ربط نداشت!

پ.ن:من نگفتم آرزو ندارم که...منظورم اینه که دیگه آرزوهام مثل قبلا نیست...دیگه خودم اسمشون رو نمی ذارم آرزو...

پ.ن:تا ۲۳ خرداد امتحان داریم!

از شنبه ای که می شود ۲۹!دیگر مدرسه نخواهیم رفت!سه شنبش! که اول خردادِ امتحان ریاضی داریم...حالا خوبه اصلا چیزی نیس که می خوایم سه روز مدرسه رو بپیچونیم...

اینا برداشتن برای نگارش سه روز وقت دادن،اما برا عربی هیچی کلا...می گیم جای نگارش رو با عربی عوض کنید،می گن که خب،روزایی که بی کارین برا امتحان نگارشتون بشینین عربی بخونین!

پ.ن:من هنوز نمایشگاه نرفتم!احتمالا فردا...

فعلاcoffee

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 15:10  توسط محیا  |  آرشیو نظرات


   
داشتم با یکی از دوستام حرف می زدم...

 

یه هو ازم پرسید:بزرگترین آرزوت چیه؟

من موندم چی بگم... خیلی وقت بود دیگهه آرزویی نکرده بودم...خیلی وقت بود دیگه به آرزوهام حتی فکرم نکرده بودم...آرزو!چه کلمه ی قشنگی...یادمه کوچولوتر که بودم هر موقع چند نفر با هم دعواشون می شد،بزرگترین آرزوم این می شد که همه با هم آشتی کنن و هیچکس با هیچکس دعوا نکنه...یادمه یه موقعی بزرگترین آرزوم این بود که عروسکام باهام حرف بزنن...یادمه یه موقعی بزرگترین آرزوم این بود که خودم بتونم شیرکاکائو درست کنم...اما الآن چی...؟جدی جدی الآن بزرگترین آرزوم چیه؟یادمه یه دفعه از یکی از دوستام که چند سالی از خودم بزرگتر بود،پرسیدم بزرگترین آرزوت چیه...؟گفت آرزویی ندارم...یکی دیگه از دوستام گفت:یعنی انقدر همه چی خوب می گذره که تو هیچ آرزویی نداری...؟

اونم گفت:نمی گم همه چی خوبه!نمی گم من دوست نداشتم مثلا این،اینطوری نبود و ... اما می دونی چیه؟به نظرم آرزوی چیزی رو کردن کار مسخره ایِ...آدم اگه چیزی رو بخواد باید واسه داشتنش،واسه انجام شدنش تلاش کنه...

مخالف حرفش بودم...نمی دونم الآن با حرفش موافقم یا مخالف!همین قدر می دونم که...نه چیزی نمی دونم!

شاید به قول سوگل،زندگی خیلی تکراری شده و به همین دلیل ِ که دیگه هیچی واسم مهم نیست...

من با هیچکدوم این حرفا موافق نیستم...اما می دونم،با این که هنوز خیلی بچه ام!هیچ آرزویی ندارم!یا اگرم دارم،برام یه فرضیست،نه یه آرزو...در همین حد که اگه مثلا به جای این،این طوری می شد،خیلی بهتر بود...اما دیگهه برام آرزو نیست!

پ.ن:الآن دارم سعی می کنم یه آرزو بکنم!آرزو می کنم اونی کهID م رو هک کرد!بره زیر ماشین روغن موتور عوض کنه!(مسخره بی مزه!خیلی لوسی!)آخه فک کن یکی OFF بذاره که اگه باهام چت نکنی هکت می کنم!خب منم توجه نکردم!اونم هکم کرد!

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 17:35  توسط محیا  |  آرشیو نظرات


   

ساعت سه صبح، جمعه!!!یه هو از خواب می پری...می ری یه آب به صورتت می زنی...سعی می کنی خوابی رو که دیدی فراموش کنی...نمی شه...می ری دوباره دراز می کشی...خوابت نمی بره...اَه...همش یه روز در هفته می تونی با خیال راخت بخوابیا...اونم این طوری می شه...سعی می کنی دیگه به چیزی فک نکنی...نمی شه...سعی می کنی به چیزای خوب خوب فک کنی...اونم نمی شه...یعنی می شه...اما خیلی برات قشنگ نیست...آخه روز خوبی نبود...سه تا امتحان...همشون هم چند تا درسی!...یکیش رو بد دادی...یکیش خوب...اون یکی هم نمی دونی!

دوباره سرت رو می ذاری رو بالش!سعی می کنی به چیزای خوب فک کنی...به دوستات...اونم نمی شه...چون تو رو یاد یه موضوعی می اندازه...یکی رو که فک می کردی خیلی با هم دوستین و اینا!!!یه هو...!دوستا هم همشون خوب نیستنا...

دوباره سعی می کنی بخوابی...این دفعه دیگه به هیچی هیچی فک نمی کنی...بازم نمی شه...نصفه شبی!یه صدایی می شنوی...صدای میو میوی گربه ست...احتمالا همون گربه هست که زیر زمین ساختمون رو برای جای خونه ش انتخاب کرده...همونی که می گن چهارتا بچه گربه کوشولو خوشمل داره...از پنجره پایین رو نگاه می کنی...وای...خدایا...اون خیابون به اون شلوغی...یه هو چقدر خلوت شده...تا حالا نصفه شب پا نشده بودم خیابون رو ببینم...

دوباره دراز می کشی...چشمات رو که می بندی...تا چشمات گرم خواب می شه...انگار یکی می گه بلند شو باید بری مدرسه...بیدار می شم...می گم فردا که جمعس!مدرسه دیگه چیه!اما این دفعه دیگه سعی نمی کنی بخوابی،بلند می شی می ری سر بالکن...یه باد خنک خوبی می یاد...یه طورایی صورتت رو نوازش می کنه...به ماه نگاه می کنی...همون ماهی که بچه تر که بودم!فکر می کردم دختر آسمونِ...بعد ستاره ها رو نگاه می کنی...همونایی که بچه های ماه بودن،همونایی که هر کدومشون مال یکی بودن...یه لحظه به این فک می کنی که کدوم ستاره مال کی  بود...اِ!نگاه کن!اون ستاره مهساست!اون ستاره مامانمه...اون ستاره پریساست...اما...انگار یکی نیست...آره!پس ستاره خودم کو؟هی اینور رو نگاه می کنم...هی اونور رو...پس ستاره من کو؟نکنه من رو گم کرده باشه...دوباره می یام دراز می کشم...این دفعه یه صدای دیگه می یاد...صدای اذانِ؟نه بابا!تازه ساعت سه و نیمه!چشمات رو دوباره می بندی...حالا به این فک می کنی که ستارت کجاس؟اَه!اونم دیگه من رو گم کرده!شایدم من اون رو گم کردم...تو دلم صداش می کنم!ستاره محیا!ستاره محیا!کجایی؟بیا!اگه پیدا شی قول می دم دیگه هر شب بیام ببینمت...پرده رو کنار می زنی...یه نگاه می کنی به جای همیشگی ستارت!وای!ستاره َم که سر جاشه!تازه به منم چشمک می زنه!منم بش چشمک می زنم...ساعت رو نگاه می کنم...تقریبا چهار و نیمه صبحه...این دفعه چشمام رو که می بندم...یادم نمی یاد کی بازش می کنم!

 

 

 

 

پ.ن:من دوست دارم پست هام مزخرف باشن!اصلا به تو ربطی داره جناب آقای الف؟دیگه داری اعصابمو خورد می کنیا!

پ.ن:این مال هفته پیش بود!منتها حس نوشتنش نبود!

پ.ن:ببخشید...اما دیگه تحمل مزاحم ندارم...نظرات رو تاییدی می کنم...

پ.ن:یکی از اون بچه گربه ها رو دیدم...انقده خوشگل بود!نه بابا!معلومه که بش دست نزدم!از فاصله سه متری نگاش کردم!

پ.ن:نمی دونم چرا این دو تا پست آخر،هر دوتاشون با اینکه من از خستگی خوابم برد!پایان یافتن!!!شاید چون خیلی وقته درست حسابی نخوابیدم!

پ.ن:آخ جون!نمایشگاه کتاب!

پ.ن:روز معلما هم مبارک!روز معلمای خوب البته!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 17:38  توسط محیا  |  آرشیو نظرات


   

ساعت یک و نیم یه ربع به دو... از مدسه می رسم خونه،دیشبش از ساعت سه بیدار بودم،واسه همین خیلی خسته ام...می یام خونه،در رو که وا می کنم،دنبال مامانم می گردم...نیست...می رم تو آشپز خونه،تو اتاق و هر جایی که تو بگی رو می گردم...نیست دیگه...می رم تو آشپزخونه که نهار بخورم،هیچ اثری از غذا نیست...اتاقمون در هم برهم...همه جا شلوغه...اون رو ولش کن...باید برم لغت در آرم از دیکشنری،کلاس زبان دارم...تا کتاب رو باز می کنم لغت ها رو ببینم،تلفن زنگ می زنه...مامانه،می گه برنج تو یخچال هست،یه تخم مرغی چیزی هم بخور...خونه مادر بزرگمه...لغت ها رو که درآوردم می رم غذا می خورم...تا یه خورده جمع و جور می کنم،در حالی که دلم می خواد فقط یه ساعت بخوابم،ساعت رو نگاه می کنم،سه و نیمه،حاضر می شم که برم وایسم تا سرویس بیاد...ساعت یه ربع به چهار...منتظر سرویسم،رو به روی گل فروشی...

ساعت شد ده دقیه به چهار...

نه...

هشت...

هفت...

.

.

.

همین طوری دقیقه ها رو می شمرم...

ساعت چهار...اَه!چرا نمی یاد دیگه...

ساعت شد چهار و پنج دقیقه،دیگه نباید وایسم،بر گردم خونه زنگ بزنم مامانم ببینم چی می گه...قبل اینکه تلفن رو بردارم یه نگاه به برنامه فردا می کنم،انتظار دارم فردا چهار شنبه باشه...اما نه!صبر کن ببینم! ما سه شنبه ها پرورشی داریم...امروز که پرورشی نداشتیم...وایسا ببینم...امروز که دوشنبست...اَه!خب پس بگو چرا سرویس نیومد...چون امروز دوشنبست و من روزای فرد کلاس دارم...

می رم یه لیوان شیر قهوه می خورم بلکم خواب از سرم بپره!بشینم درس بخونم...اما بر عکس!شیر ِ شیر قهوم روم اثر می ذاره و بیشتر خوابم می یاد!سرم رو می ذارم زمین که بخوابم و دیگه چیزی نمی فهمم...

 

 

 

یادم نمی یاد کی بیدار شدم!!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 14:26  توسط محیا  |  آرشیو نظرات


   

همش پرید!

اون همه نوشتم!

دیگهه حسش نیست!که بنویسم!

فقط از این نوشته بودم که چقدر تو مدرسه اذیت کردم!

همجلوئی رو گچی کردم!

موهای همجلوئی رو گره زدم!

پشت صبا رو گچی کردم!

اما دیگهه حس توضیح دادنش نیست!

لیمو ترش!با نمک!

 همین!

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 16:44  توسط محیا  |  آرشیو نظرات


   

رفتار من عادی است
 
اما نمی‌دانم چرا
 
این روزها
 
از دوستان و آشنایان
 
هر کس مرا می‌بیند
 
از دور می‌گوید:
 
این روزها انگار
 
حال و هوای دیگری دارد!
 
اما
 
من مثل هر روزم
 
با آن نشانی‌های ساده
 
و با همان امضا، همان نام
 
و با همان رفتار معمولی
 
مثل همیشه ساکت و آرام
 
این روزها تنها
 
حس می‌کنم گاهی کمی گُنگم
 
گاهی کمی گیجم
 
حس می‌کنم
 
از روزهای پیش قدری بیشتر
 
این روزها را دوست دارم
 
گاهی
 -
از تو چه پنهان -
 
با سنگ‌ها آواز می‌خوانم
 
این روزها گاهی
 
از روز و ماه و سال، از تقویم
 
از روزنامه بی‌خبر هستم
 
حس می‌کنم گاهی کمی کمتر
 
گاهی شدیدا بیشتر هستم
 
حتی اگر می‌شد بگویم
 
این روزها گاهی خدا را هم
 
یک جور دیگر می‌پرستم
 

از جمله دیشب هم
 
دیگرتر از شب‌های بی‌رحمانه دیگر بود:
 
من کاملا تعطیل بودم
 
اول نشستم خوب
 
جوراب‌هایم را اتو کردم
 
تنها - حدود هفت فرسخ - در اتاقم راه رفتم
 
با کفش‌هایم گفتگو کردم
 
و بعد از آن هم
 
رفتم تمام نامه‌ها را زیر و رو کردم
 
دنبال آن افسانه‌ی موهوم
 
دنبال آن مجهول گشتم
 
و سطر سطر نامه‌ها را جستجو کردم
 
چیزی ندیدم
 
تنها یکی از نامه‌هایم
 
بوی غریب و مبهمی می‌داد
 
انگار
 
از لابلای کاغذ تاخورده‌ی نامه
 
بوی تمام یاس‌های آسمانی
 
احساس می‌شد
 
دیشب دوباره
 
بی‌تاب در بین درختان تاب خوردم
 
از نردبان ابرها تا آسمان رفتم
 
در آسمان گشتم
 
و جیب‌هایم را
 
از پاره‌های خالی ابر پر کردم
 
جای شما خالی!
 
یک لقمه از حجم سفید ابرهای تُرد
 
یک پاره از مهتاب خوردم
 
دیشب پس از چندین سال فهمیدم

 که رنگ چشم‌هایم کمی میشی است
 
و بر خلاف سال‌های پیش
 
رنگ بنفش و ارغوانی را
 
از رنگ آبی دوست‌تر دارم
 

گاهی برای یادبود لحظه‌ای کوچک
 
یک روز کامل جشن می‌گیرم
 
گاهی
 
صدبار در یک روز می‌میرم
 
حتی
 
یک شاخه از محبوبه‌های شب
 
یک غنچه مریم هم برای مردنم کافی است
 
گاهی نگاهم در تمام روز
 
با عابران ناشناس شهر
 
احساس گنگ آشنایی می‌کند
 
گاهی دل بی دست و پا و سربه‌زیرم را
 
آهنگ یک موسیقی غمگین
 
هوایی می‌کند
 
 
اما غیر از این حس‌ها که گفتم
 
و غیر از این رفتار معمولی
 
و غیر از این حال و هوای ساده و عادی
 
حال و هوای دیگری
 
در دل ندارم
 
 
رفتار من عادی است و چقدر دلم برای گریه تنگ است...

 

 

 

 

و من چقدر شعرهای این قیصر امین پور را دوست می دارم!

و چقدر زیباست!

 

و این که!

جناب آقای الف رو چند تاتون می شناسین؟

البته من لطف می کنم و کامنتاشون رو پاک می کنم!

این کامنت آخرشونم پاک کردم اما انقدر خندیدم که...

 

 

 

اولین کامنتی که کلا گذاشتن این بود فک کنم:

 

بیست تا نظر؟

واسه همچین خزعبلاطی؟(غلط املایی هم دارن!)

وبلاگتم مثل خودت مزخرفه کوچولو!

تو رو چه به وبلاگ نویسی!

 

 

که من این کامنتشون رو پاک کردم

و هر موقع ایشون مثل آدمای به قول خودشون بی کار!اومدن وبلاگ من رو خوندن و نظر دادن!

من هی نظراشون رو پاک کردم!

اما این نظر آخری رو که گذاشتن!

 

 

جناب آقای الف:بابا همه فهمیدن این ناژین و جوجه اردک و همه اینا یی واست نظر گذاشتن خودتی!

همه فهمیدن که خودت می ری هی وبلاگ می سازی که بیای با اسمای مختلف واسه خودت کامنت بذاری...

 

 

وای انقده خندیدم!

فک کن مثلا بشینم واسه خودم نظر بذارم!

یه لحظه فقط احساس کردم چرا همچین فکری می کنه؟

بعد یه طورایی بغض کردم!

حتی امروز وقتی منتظر سرویس بودم...

با خودم تصمیم گرفتم که کلا دیگه ننویسم!

 

بعد تو کلاس(زبان!!!) که بودیم،این آقای معلم زبانمون گفت:اگه کسی بخواد کاری رو بکنه...

هیچکسی نمی تونه جلوش رو بگیره!

منم خب تصمیم گرفتم دیگه به کامنتای این دوست و دوستایی از این قبیل!!!توجه نکنم!

***

حالا امروز منتظر سرویس که بودم!

هی هم می خواستم خودم رو نشنیدن بزنم!!!

یه دختره اومد جلو!(یه خورده قیافش زیادی خفن بود!)

گفت سلام

ساعت چنده؟

منم گفتم:بیست دقیقه به چهار!

اسم من نیلوفره،اسم تو چیه؟

خندم گرفته بود که تو خیابون چه جای دوست پیدا کردنه؟

اومدم بگم محیا که یه هو...

اسمم؟اسمم ساراست(چرا گفتم سارا!نمی دونم!)

دختره گفت:خب سارا جون،این شماره منه،می شه توهم شمارت رو بدی؟

منم تو دلم گفتم:وا!این چرا اینطوری صحبت می کنه؟

من:نه دیگهه!نمی شه!

دختره گفت:وا!مگه من دختر نیستم که شمارت رو نمی دی؟

گفتم:بی خیال...برو...

گفت:آخه من دوست دارم بیشتر بشناسمت...

زدم زیر خنده!در همان حال هی با خودم می گفتم چه کنم و اینا...

اونم همینطوری داشت مخ می خورد که...

از دور سرویس آقای blue cut! (البته فامیلیش بلوکاته!اما امان از بی جنبگی دیگه!!!کلاس زبان رو مغز آدم تاثیر می ذاره)پیدا شد...

منم خیلی طبیعی اومدم وایسادم تا سرویس بیاد...اونم یه بند داشت حرف می زد...

 

که یه هو سرویس جلوم وایساد...

داشتم می رفتم بالا گفت:سرویس توئه؟

گفتم آره...خدافظ...

گفت:شمارت؟

گفتم:782بقیش رو بدو...

در رو بستم رفتم بالا...به خیر گذشت...

 

ولی تو سرویس واسه کیانا اینا تعریف کردم...انقده خندیدیم!!!

 

بعدم اینکه!

برم ریاضی بتمرینم!

بای بای!

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 22:45  توسط محیا  |  آرشیو نظرات


   

امتحان زبان داریم مثلا!فردا!

بعدشم!

همین چن دقیقه پیش:

 

 

همجلوئی:سلام محیا.خوبی؟

من:سلام.من بهترم!مرسی!تو خوبی؟

همجلوئی:مگه چت بود که بهتری؟

من:خوب همینطوری!

همجلوئی:

من:چه خبر؟

همجلوئی:ببین امتحان فردا،مکالمه هم هست؟

من:نه!فک نمی کنم!

همجلوئی:مطمئنی؟

من:نه!

همجلوئی:خب من فک کنم هستا!

من:من فک نمی کنم!

همجلوئی:تو که کلا فک نمی کنی!

من:هوم؟ها؟خب...

همجلوئی:بالاخره هست یا نه!؟

من:یا هست یا نیست دیگهه!حالا تو بخون!

همجلوئی:تو آدم و دیوونه می کنی!

من:خب نخون!

همجلوئی:مطمئنی؟

من:خب بخون!

همجلوئی:کاری نداری؟؟؟

من:از اولم من کاری نداشتم!تو زنگ زدی!

همجلوئی:خدافظ!

من:خوش بگذرههه!خدافظ!

 

 

 

شنبه برادر د ن ی ا به دنیا اومد!(چه جمله جالبی!)می خوان اسم بچه رو بذارن اشک بوس!(طفلکی!)(لفطا اگه کسی این اسم رو دوست داره ناراحن نشه!نظر شخصیه منه!)

فردا هم فرنیا به دنیا می یاد!فرنیا خواهر فرینوشه!

 

 

همبغلی رفت مشهد!۱۰ اردیبهشت بر می گرده!

همبغلی!

می خوام!

سر امتحانا!

دست تنهام!

هر چند که!

تون چیزی رو به من نمی رسونه که!

من همش می رسونم!

اینا خسته نشن یه هو!شایدم ییهو!

 

 

فعلا

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 15:22  توسط محیا  |  آرشیو نظرات


   

تازگیا!

وقتی می خوام از یکی خداحافظی کنم!

همینطوری بی خودی!برمی گردم می گم:خوش بگذرهه!

خودم هم تا به حال!به این موضوع پی نبرده بودم:

 

من:خیلی خوب صبا،من برم دینی بخونم،امری؟فرمایشی؟

صبا:نه،کاری ندارم!

من:خیلی خوب!خوش بگذرههه!

صبا:چی چی خوش بگذرهه؟

من:هان؟خب همینطوری!

صبا:تو هم یه چیزیت می شه ها!همیشه می گی خوش بگذرهه!

من:اصلا خب خوش نگذرهه!

صبا:خدافظ!

من:خدافظ!

 

و این گونه من کشف کردم که!(یعنی صبا کشف کرد!)هی می گم خوش بگذرهه!اونم کلا بی دلیل!

خب حرف دیگه ای ندارم!

خوش بگذرههه!

خدافظ!

پ.ن:جدیدا صبا خیلی بم زنگ می زنه!هر دفعه هم یه سوتی می دم یا اون سوتی می ده!

پ.ن:یادم باشد یه مطلب را در مورد رویانا!!!بنویسم!

پ.ن:ببینید!شما گول خود شیطون رو که نمی خورید!اصلا من باید یه کلاس دینی بذارم براتون!

پ.ن:جوجه اردک خوشگل عزیزم!نمی تونم برات کامنت بذارم!کامنتینگت باز نمی شه!

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 14:38  توسط محیا  |  آرشیو نظرات


   

سلام خب!

اه!اینجا داره تار عنکبوت می بنده!

من و ۱۰ روز آپ نکردن؟

اصلا باورتون می شه؟

اصلا خودم نفهمیدم که!

تا همین دیروز که امتحانات دوره ای داشتیم!

بعدشم از امروز تا ۱۱ اردیبهشت!(ماه مورد علاقه من!حالا بعدا ها می گم چرا!)امتحانای نیم ترم مونه!

این همبغلی هم که از ۵ تا ۱۰ اردیبهشت می خواد بذاره بره مشهد!

اولش خوب بودا!خودم باش رفتم معلما رو راضی کردیم بعدا ازش امتحان بگیرن!

اما خوب اگه بره من تهنا می شم که!

تو امتحانا هم هست!دست تنها نمی شه که!

هر چند که برنامش رو از قبل ریختم!همبغلی که رفت!

بالافاصله صبا می یاد می شینه پیشم!

راستی!

اون روز که رفتم خونه همبغلی!

ارشیا(یکی از دو تا پسر خاله ی دوقلوی همبغلی)رو دیدم!۶ماهشه!انقده با مزه بود!

خوب دیگه برم!

فعلا!

پ.ن:خوب معنی خاصی نمی ده همین که گفتم:ندونستن یه چیزایی خیلی بهتر از دونستنشونه،در عین حال،دونستن همون چیزا خیلی بهتر از ندونستنشونه!

پ.ن:تقلید!ازش خیلی بدم می یاد!اونم تو بعضی موارد!

پ.ن:به جرات می توان گفت که اخراجی ها اصلا موضوع خاصی نداره!فقط خنده داره!یه جاهاییشم گریه داره!اما اصلا خوب نبود!فک می کردم خیلی قشنگ باشه!

پ.ن:اون روز از سینما که برگشتیم!صبا گفت:بچه ها!الآن باید شروع کنید به پاکسازی انگشتاتون

منم گفتم:اِ!صبا!

گفت:به جون خودم(منظور جون خوش بود!یعنی جون صبا!)هر کدوم از انگشتامون الآن یه مزه ای می ده!

ما:

صبا:یکیش مزه چیپس ساده می ده...یکیش...

من از پشت آب رو خالی می کنم  روش!

و صبا:بهتره برم دستام رو بشورم!

من:آره بهتره!

پ.ن:شیطون هم آدمه!بله!پس خیال کردین مثلا شما از خود شیطون گول می خورید؟

نخیر!

شیطون در قالب انسان است!

پ.ن:دیدین به حرف شیطونه گوش نکردم؟دیدین آپ کردم؟

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 15:21  توسط محیا  |  آرشیو نظرات

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٧/٦/٤ - محیا

 

   

دیروز هی شیطونه می گفت:برو وبلاگت رو کلا تعطیلش کن!

منم هی بش توجه نمی کردم!

بعد شیطونه گفت:بیا تا آخر امتحانای خردادت وبلاگت رو تعطیلش کن!

منم هی بش توجه نمی کردم!

بعد شیطونه گفت بیا تا آخر اردیبهشت وبلاگتو تعطیلش کن!بشین درستو بخون!

منم هی بش توجه نمی کردم!

بعد گفت لا اقل تا آخر امتحانای نیم ترمت...

منم هی بش توجه ...

دیدم که!

آره بابا!

بالاخره شیطونه هم آدمه!

گناه داره!

بذا یه دفعه هم که شده به حرفش گوش کنم!

پس شد آنچه شد!

همون"فوقع ما وقع"(نتیجه ۲ ساعت تمام عربی خواندن!)

بعدش دیگه گفتم که بگم تا آخر امتحانات نیم ترم اگه خدا بخواد!!!آپ نمی کنم!

فردا هم تشزیف می بریم با مدرسه اخراجی ها ببینیم!

بسی به این که فیلم قشنگی باشد امیدوارم!

آخرین فیلم قشنگی که دیدم!اسمش را یادم نیست!

بسی حرف زدم!

می خواهم!قصد دارم!بروم!

خدانگهدارتان!تا بعد!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 16:1  توسط محیا  |  آرشیو نظرات


   

دوستان لطف کردن و نشستن امروز تیکه کلام های بچه ها رو مشخص می کنن!

مال من:

*نمی تونی تصورش بکنی...!

(۱-چند حالت داره:انقدر مسخره بود!نمی تونی تصورش رو بکنی!۲-انقدر ترسناک بود...نمی تونی تصور کنی!۳-انقدر جالب بود!نمی تونی تصورش کنی!)

*اینم از اون حرفاستا...!

هر چی فک می کنم می بینم خیلی این کلمه ها رو به کار نمی برم اما بچه ها می گن!خوب لابد دیگهه!

ندونستن یه چیزایی خیلی بهتر از دونستنشونه،در عین حال،دونستن همون چیزا خیلی بهتر از ندونستنشونه!

چقدر بده که زمانی که احساس کنی به یکی خیلی اعتماد داری،بفهمی که اشتباه می کردی!

فعلا!

پ.ن:دلم می خواست این قالب به جای سفید،سیاه بود!اما حالا که نیس!نه خودم حال درست کردنش رو دارم،نه کسی هست که درستش کنه!

پ.ن:ترم جدید کلاس زبان هم شروع شد!معلممون خوبه!اما راننده سرویس کلاس زبانمون...!

پ.ن:همین طوری تند تند آپ می کنم!اصلا هم مهم نیس که فرداش کلی امتحان دارم!

پ.ن:کسی اخراجی ها رو دیده؟می شه بگه فیلم چطوری بود؟(شایدم فیلم بهتری بود!!!)یعنی چطور فیلمی بود؟قشنگ بود؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 17:12  توسط محیا  |  آرشیو نظرات


   

دیروز که شنبه باشه!

رفتم کلاس زبان!

بعدشم فهمیدم که!یکشنبه کلاس دارم!یعنی کلا روزای فرد...

اه!کلاس زبان...

***

می گم،فردا که بیستمه!

یعنی همش چهل روز دیگهه می ریم مدرسه؟

یعنی بعدِ چهل روز،امتحان داریم؟

یعنی بعد امتحانا،کارنامه می گیریم؟

یعنی بعد کارنامه،تابستون می شه؟

یعنی اونوخ دیگه من دوم راهنمایی نیستم؟

یعنی اونوخ بعدش دوباره می ریم مدرسه؟

اصلا از اینکه بگم"زود گذشت"خوشم نمی یادا...اما خوب زود گذشت...اصلا فکر نمی کردم انقدر زود بگذرهه!تازشم!هنوز که تموم نشده...!

***

راست می گن من عوض شدم؟

نه!عوض نشدم!

من خودمم!

***

چقدر کار دارم!

ادبیات،دو تا ستون واژه+اجتماعی ۸ تا درس امتحان+قرآن۵ تا درس آخر امتحان!

نه بابا خیلی هم زیاد نیستن!

تازه ۴:۳۰ تا ۶ هم کلاس زبانم!

***

تو این ۴۰ روز باقی مونده!

می خوان حسابی بفهمیم که مدرسه چیه!

تا آخر اردیبهشت،همش امتحان داریم!همه ی همش!

***

فعلا!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 15:39  توسط محیا  |  آرشیو نظرات


   

تازگیا کلا!داغون می زنم!

۲ ساعت می یام پست می نویسم!بعد عکسشم آپلود می کنم!بعد شروع می کنم به غلط گیری متن...وقتی می رسم به خط آخر:

ctrl+a

بعدشم:

delete

تازه کلیم حال می کنم!!!

اون روز که از ساعت ۳ صبح پاشدم ادبیات خوندم،وقتی رفتم مدرسه هیشکی درس نخونده بود!قرار بود بچه ها برن دفتر بگن که امتحان نگیره...معلمه هم گفت اگه همه ی بچه ها بگن،حالا شاید...

خلاصه که داشتن یکی یکی راضیمون می کردن...

نیلو:بیا بریم دفتر،بگیم امتحان نگیره...

من:شما دارین منو تحریک می کنین!من کلی درس خوندم!

نیلو:ما تو رو تحریک نمی کنیم که...

شیدا:باشه بابا!اصلا ما متحرک!بیا بریم دفتر...

می بینین چه دوستای جالبی دارم!محرک بود منظورش!

دیروز،سر زنگ علوم،معلممون داشت از همبغلی درس می پرسید...اونم سر یه سوال گیر کرد...منم دیدم جلوئیم،طوری نشسته که بشه به همبغلی رسوند...خلاصه ما شروع کردیم و هنوز یه ذره نگفته بودیم که جلوئیم تکون خورد و معلم علومم منو دید...بعدم خیلی آروم خندید!وقتی داشت از در کلاس می رفت بیرون،بچه ها گفتن خانوم جواب اون سوالی که از مروارید پرسیدین؟؟؟گفت از اون(با اشاره به من)بپرسید!

پ.ن:مثل این که پستی رو که حذف کردم بیشتر مورد علاقه شما بوده!سه نفر از پشت تلفن،و یکی دو نفر هم تو کامنت ها گفتن چه پستی بوده!

پ.ن:...!

پ.ن:دوست دارم همینطوری تند تند آپ کنم!دوست دارم!

پ.ن ها پایان می یابد...پیاده رو پایان نمی یابد...(شل سیلور استاین؟)

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 19:6  توسط محیا  |  آرشیو نظرات


   
یه پست نوشتم که دو ساعته حذفش کردم...امیدوارم کسی ندیده باشدش اگه هم دیده...خب به من چه!این پستم واسه این نوشتم که فک کنم یکی دو جا گفتم آپ کردم...نگن چرا این آپ نکرده می گه آپ کردم...

 

پ.ن:با اولین روز مدرسه،در سال جدید چه می کنید؟من که امروز رو خیلی دوست داشتم...چون بعد یه عید مسخره!بالاخره یه کار مفید انجام دادم(که ندادم!!!آخه با ۱۲ تا غایب هیچ معلمی هیچ کاری نمی کنه...)

پ.ن:چه قدر دلم برای معلم علومم تنگ شده بود...همچنین برای مدرسه...برای خود مدرسه...

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 18:23  توسط محیا  |  آرشیو نظرات


   


 

مهسایی!تولدت مبارک!good luck

خوب شداااااا!به دنیا اومدی...

مقدمه:ما کلا همیشه وقتی دستمال کاغذی می خریم،یا همشون سفیدن،یا همشون رنگی...این دفعه یه جور دیگه دستمال کاغذی خریده بودن که یکی در میون آبی و سفید بود...

***

مهسا:این دستمالا رو کی می ذاره این تو؟

من:ها؟

مهسا:کی این دستمالای آبی رو می ذاره این تو؟

من:یعنی چی کی می ذاره...اونا خودشون اونطورین...یکی در میون سفید و آبی...

مهسا:آها!من فک کردم یکی هی از اون بسته که همه دستمالاش آبیه،دستمال می یاره می ذاره این تو!!

من:D:خوشحال!

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 8:6  توسط محیا  |  آرشیو نظرات

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٧/٦/٤ - محیا

 

خیلی وقته که من اینجام : http://www.mahighermez72.blogfa.com/
راستش دلم تنگ شد برای اینجا...اما احتمالا دیگه اینجا نمی یام...

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱٢/٧ - محیا

 

پارسال این روزا من بیکار بودم!تا دلتون بخواد...

داشتم همینطوری سرچ می کردم که یه جوری از دست تحقیق های عید راحت بشم...که بر خوردم به این سایت!

بعد اونجا یه وبلاگ درست کردم!

بعد چون اونجا نظر دادن سخت بود!

اومدم بلاگفا!

بعد اینجا شد وبلاگ من!

و ...!

الآن یک سال می گذره!

تولد وبلاگم مبارک!

تو این یه سال خیلی اتفاقا افتاد...یه وقتایی خوب بودن...یه وقتایی بد...

اما خوشحالم...خوشحالم که یه ساله یه وبلاگنویسم!

و خوشحالم که دوستای خوبی مثل شما دارم...

خیلی خوشحالم...!

وبلاگ عزیزم!!!تولدت مبارک!


خوب حالا بریم سراغ حرفای همیشگی...!

مثلا این که پریسا خانوم که از همون بدو تولد شروع به اذیت کردن ما کرده بودن،(آنچنان فشارمان می دادند که چشم هایمان قیلی ویلی میرفت)اینبار باز هم با برادرشون(پسر خاله)همکاری فرموده و زدن پای مارو داغون کردن!(حالا صبر کنین...!)(تقریبا پریسا هیچ کاره بود...این پسر خاله...!)

***

دوستم زنگ زده!می خواد بگه کی می یای خونمون؟می گه:کی اومدی خونمون؟(من:ها!آها!من نیومدم...ها؟)

***

از اول عید قرار برم دوستمو ببینم(خونشون روبه روی خیابون خودمونه...)اما تا الآن وقت نشده...

****

این هم عکس جدید همینه!ببینید چقدر بزرگ شده!

خوب برم دیگه...

فعلا

پ.ن:آی...پام...

پ.ن:من کلا نیم ساعت با این حرف زدم،بیست دقیقش رو دوستاش زنگ زدن به اون ور...آخرشم نرگس خانوم بشون نگفتن شنبه یا یکشنبه...ما هم نفهمیدیم!

پ.ن:این قالب رو فقط به مناسبت تولد وبلاگم گذاشتم!(خیلی هم قشنگه!!!)

پ.ن:لطفا هیشکی نگه هنوزم بیکاری!(مراجعه به خط اول)

پ.ن:مامان خانوم می گه:خواب دیدم ۵ تا ماهیات با هم مردن...می شه خواباتون رو واسه من نعریف نکنین؟

پ.ن:قرمز!ماهی!

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم فروردین 1386ساعت 7:0  توسط محیا  |  نظر بدهید

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱/٩ - محیا

 

حالا اینکه چرا قالبو عوض کردم یا چرا این قالب رو گذاشتم...خودمم نمی دونم والا!
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 9:57  توسط محیا  |  6 نظر

حوصله هیشچی* رو ندارم!

همشم حالم خوب نیس!

بعدشم من می گم بگین باشه!

عید،عیدیست بس مزخرف!به قول معلم ادبیاتم من حتی یه ابسیلون هم بم خوش نمی گذره...

اما در اینکه از مدرسه رفتن بهتره،هیچ شکی نیس!

***

دارم بعد مدتها تلفن حرف می زنم!بم می گه چقدر چرت و پرت می گی!هیشچی دیگه!دلم شیکست...

***

آقای "الف"که می یان اینجا و هر چه می خواهند می گن!

لفطا اذیتم نکنید!

پیشنهاد یا انتقادات خود را به پست الکترونیکی ما ارسال کنید(ها؟آها!)

***

دلم یک قالب زیبای آبی می خواهد!

***

سوم دبستان که بودم یه سوتی دادم...!اینا هنوز ولش نمی کن!مثل همون سوتیه فرق کیک با ساندیس!بابا خوب بچه بودم دیگه...هرچند که هنوزم بچه ام!

***

می خواستم یه چندتا سوتی که این داده بود رو بنویسم...اما گفتم که حالم گرفتس!شاید بعدا خودش نوشتشون...شایدا...نمی دونم...

***

برم،ها؟

فعلا

***

پ.ن:دلم کتاب می خواهد!کتابهای زیبا!

پ.ن:آخرین تیکه ای که بهم انداخته شده،"مورچه خوار جهش یافته"بوده...کلی باش حال کردم!اما پریسا خانوم روتُ زیاد نکنا...!

پ.ن:چی بگم؟

خودتون برین ببینین!

تارنمای اعتراض به اکران فیلم ۳۰۰ 

 پ.ن:هیشچی=هیچ چی!

پ.ن:رنگی!!!


+امروز دوشنبه ۶ فروزدین ماه ۱۳۸۶ دوست کوچولوی من(بش می گن دوربین!)یکساله شد...تولدش مبارک!

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 10:7  توسط محیا  |  18 نظر

جینگیل!پینگیل!خینگیل!

+ نوشته شده در  جمعه سوم فروردین 1386ساعت 9:12  توسط محیا  |  11 نظر

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱/٩ - محیا

 

 من ماهی قرمز دارم...!:)

چیه؟چت شده؟حوصله نداری؟کلافه ای؟اصلا واسه همین داره می یاد،می خواد بیاد که حتی به زورم شده،حوصله تو رو سر جاش بیاره.نشستی و می گی بابا عید دیگه کدومه؟این حرفا مال بچگی هاست.ما که دیگه به این چیزا ذوق نمی کنیم.داره می یاد یه بار دیگه سنگین و رنگین تا همینطور آروم و بی سر و صدا بهت حالی کنه که هنوزم می تونه سر ذوق بیاردت...

دستت رو می گیره و آروم از خونه بیرون می یاردت،تو رو می اندازه توی قطار آدمایی که سراسیمه از این مغازه به اون مغازه می رن.هرکی هر چقدر تو توانش باشه کیسه هاش رو سنگین می کنه.خوب،بعضی ها هم کمتر می خرن،انقدر که بتونن برق شادی رو تو چشم بچه هاشون ببینن.

تمام خیابون ها پر از دستفروش شده،همه چی تو بساطشون دارن:لباس،کفش،کیف،روسری،عروسک،اسباب بازی،شمع،گل،سبزه،ماهی...

اگه چشمت تو چشم اون کوچولویی که داره از اون ور تنگ رقصیدن ماهی قرمز ها رو تماشا می کنه و کفش و لباس نو ش و محکم تو بغلش گرفته افتاد و برق شادی رو دیدی،بدون که هنوزم می تونی ذوق کنی به رقص ماهی،به برق شادی،به لباس نو،به سبزه،به نور،به آب،به روشنی،به عید...بیخودی دنبال چیزای گنده واسه شادی نگرد.شادی رو باید صدا کنی از ته ته قلبت...

دیدی داره بهت دهن کجی می کنه،ادای آدمای غمگین رو در نیار،عید داره می یاد.

 

از مهـسـا نوشتـه ها در قطــار ۸۱ ای هـا

 

***

 

من خوشـحالم...۵ تا ماهــی دارم...چارتاشون قرمـــزن...یکی شون سفــیده...اســماشون رو بعد از سال تحویل انتـــخاب می کنم...

 

ماهی قرمزها و سفید من!!!

 

پ.ن:عیــــــــــدتــــون هـــزارتــــا مبـــارک!

 

 

|+| نوشته شده توسط محیا در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385 و ساعت 8:26  

 عیدانه!

تموم شد!

به همین زودی!

آره!

یه سال دیگه هم تموم شد!

با همه خوبی ها و بدی ها،شادی ها و غصه هاش...

هر چی که بود گذشت...

مثل برق و باد...

کافیه چشماتو ببندی...بعد یادد شبی بیفتی که نشستی پای هفت سین...

یه صدایی می یاد...آغاز سال ۱۳۸۵ هجری شمسی...

یک سال ازش گذشت...

به همین زودی...

باورت می شه؟

فک کن چه اتفاقایی تو این سال افتاد...

مریض شدی...

تو کارایی که دوست داشتی موفق شدی...

شکست خوردی...

گریه کردی...

خندیدی...

خسته شدی...

ناراحت شدی...

قهر کردی...

آشتی کردی...

ولی الآن دیگه هیچی نمونده...

سال عوض می شه...من هم عوض می شم...شما هم عوض می شین...همه چی تغییر می کنه...

فقط بیاین نذاریم یه چیزی از بین بره...دوستیامون...

بیاین هر چی کینه و بغض تو دلمون هست دور بندازیم...

بیاین سعی کنیم،هر چی هستیم،سال بعد بهتر باشیم...

سال خوبی برای خودتون و خانوادتون آرزو می کنم...

عیدتون مبارک!

آغاز سال ۱۳۸۶ هجری شمسی مبارک!

تا سال دیگه...

خدانگهدار...

|+| نوشته شده توسط محیا در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385 و ساعت 16:0 

 یه روش کوچولو...!
یه روش جدید یاد گرفتم برای ثبت خاطرات...

از یه دختر کوچولوی ۵ ساله!رفتم تو کلاسشون،آمادگی بود...داشت جیغ می کشید بچه ها ساکت...بعد تند تند مثلا اسم یاد داشت می کرد!

گفتم تانیا چه کار می کنی؟

گفت دارم اسم بچه ها رو می نویسم!

اما...

برگش رو نگاه کردم!چون هنوز بچه بود قیافه هر بچه رو کشیده بود،با کار بدی که انجام داده،جالب این جا بود که می پرسیدی این کیه می دونست...!

منم یاد گرفتم دیگه!شب که می شه چند تا نقاشی بدون مفهوم از اتفاقات روزانه می کشم...کاملا هم وقتی نگاهش می کنم می فهمم که این مفهومش چیه و چه کار کردم و ...

کار جالبیه...کم هم وقت می بره...لازم نیست نقاشیت قشنگ باشه ها...یه اشاره کوچولو...

دارم دوباره مثل تابستون نقاشی می کشم...از هرچی دم دستم بیاد...

این متن رو نوشته بودم،اما پست نکرده بودم،نظر نمی خواد،بعد پست عیدانه هم پست شده!

|+| نوشته شده توسط محیا در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385 و ساعت 8:52 

 ورود برای عموم آزاد است!

چارشنبه سوری خود را چگونه گذراندید؟

ما هر سال در پارکینگ خونمون!به اتفاق جمعی از همسایگان محترمه!چارشنبه سوری خود را می گذرانیم!

امسال ابتدا از پنجره خانه!حسابی حال آنهایی را که پارسال شیشه هایمان را شکستند!گرفتم سپس به حیاط رفتم!

در حالی که داشتیم از روی آتش می پریدیم!و ترق و تروق و اینطوریا!صدا می یامد!اول یک عدد نارنجک!زدن توی حیاطمان!

بعد هم یک سری انسان که مشاهده کردن در اینجا آتشی روشن است و اینا...!سرشان را پایین انداختن و آمدن داخل!(پارکینگه ها!پارک نیست!ورودم برای عموم آزاد نیست!!!)

بسی هم زیر پای من کپسول زدن!که من بسیار ترسیدم!یکیشون شدید شبیه یکی از دوستام بود!

عکس ها ر ا مشاهده کنید...!

ها!
فلاش دوربین خاموش بود!برا همین عکسا خوب نیفتادن!
زردی!سرخی!
سیم ظرفشویی؟؟!!
سیم ظرفشوی؟ها؟آها!

فعلا!بای بای!!!

پ.ن:چرا عکسا انقده تخیلی افتادن؟

پ.ن:امسال اولین سالی بود که تو چارشنبه سوری شیشه های خونمون سالم موند!

پ.ن:تا عید چیزی نمونده!یوهوووو!

پ.ن:ماهی قرمز!می خریم!مامان خودش گفت!

پ.ن:فردا امتحان دارم!از شنبه هم مدرسه بی مدرسه!

پ.ن:من از رو اون آتیشه پریدم!

|+| نوشته شده توسط محیا در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385 و ساعت 18:0 

 مدرسه رو می پیچونیم!!!
خب الآن ساعت 8:16 دقیقست!
الآن تازه از خواب بیدار شدم!
جمعه هم که نیست!
من مدرسه نرفتم؟
آره خب!
این همه همبغلی مدرسه رو می پیچونه!منم پیچوندم!
به دو علت:
هنوز مقداراتی مریضم!و حالم خوب نیست!
امروز دوباره این معلم جغرافیمون می خواست بیاد و احتمالا امتحان بگیره!نه حس جغرافی خوندن بود!نه حس دیدن معلمه!
منم که دیدم از اول سال تا حالا یه روز بیشتر غیبت نکردم!(بد جور مریض بودم!اوایل مهر!)
گفتم خب امروز هم دومیش!اشکال نداره!
الآنم باید برم بشینم علوم بخونم!!!فردا امتحان دارم!!!
اصولا چون الآن من با فایرفاکس صحفه بلاگفا رو باز کردم!هیچ اقدامی در مورد شکلک و عکس و اینا نمی تونم بکنم!
اینم یه پست همینطوری بود!
فعلا!

پ.ن:آهنگ میم مثل مادر رو می تونید از اینجا دانلود کنید...یه فاتحه هم برای کارگردانش...

پ.ن:من و نگاه کن!به کی زنگ می زنم!می گم:مدرسه خوش گذشت،می خنده!می گم:چرا می خندی؟می گه:شوخی می کنی!می گم:حالا مدرسه چه کار کردین؟می گه:من که مدرسه نرفتم!ای بابا!

|+| نوشته شده توسط محیا در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385 و ساعت 8:31  

 ماهی قرمز کوچک! سرما می خورد!

ســ ـ ـلام!

چیز شد دیگه!

چهارشنبه سر زنگ علوم یه هو احساس کردم حالم بده!sick

بعد رفتم پایین،وقتی اومدم بالا نشستم پشت نیمکت!تب و لرز و اینا!!!sick

خیلی بدجور می لرزیدم!sick

معلممون گفت پاشو برو پایین!sick

منم رفتم تو اتاق بهداشت!خانومه گفت تب و لرز کردی!drooling

بعد گفت بخواب رو این تخته...

یه ربعی گذشت...خانومه برگشت...

گفتم:حالم خوبه می خوام برم سر کلاس...

گفت:تخت داغ شده...اون وقت تو می گی حالت خوبه؟؟؟drooling

گفتم:ها؟آها!silly

بعدش ناظممون اومد گفت الآن زنگ زدم خونتون!(من تو دلم:برای چی؟مگه من گفتم حالم بده؟همینطوری زنگ زدی خونه؟)هیچکس نبود(من تو دلم:هه هه!خوب شد!)

من رفتم سر کلاس!کاپشنم نپوشیده بودم!بعد هی می لرزیدم...اول بغل دستیم کاپشنش رو انداخت روم...بعد جلوئیم...بعد...! not listening

سر زنگ ورزش اومدن دنبالم...امتحان ورزش داشتیم،نمی خواستم برماااااا!اما دیگه نشد!معلمه گفت برات ۴/۳ می ذارم! (نامرد!)

بعد اومدم خونه و ...

۵ شنبه رفتم مدرسه و وقتی برگشتم خونه،به شدت سر ما خورده بودم،الآن هم سرما خوردم دیگهههه!

الآن دیگه نمی تونم بیشتر بنویسم...

Always remember

to forget

thr things

that made you sad,s

but never forget

to remember

the things

that made you glad.s

***
daydreaming
همیشه به یاد داشته باش!

فراموش کنی...

چیزی رو که ناراحتت می کنه...

اما...

هرگز فراموش نکن...

به یاد داشته باشی...

اون چیزی که خوشحالت می کنه...

آلبرت هوبارد



فعلاtalk to the hand

دعا کنید زودتر خوب شم!praying

 پ.ن:یکی به شدت دلش می خواد حرص من رو در بیاره!اما من...drooling

|+| نوشته شده توسط محیا در جمعه هجدهم اسفند 1385 و ساعت 8:20  

 به پا خیز...

There are many fine things wich you mean to do some day,under what you think will be more avorable circumstances.But the only time that is surely yours in the peresent,hence this is the time to speak the word of appreciation and sympathy,to do the generous deed,to for give the fault of a thoughtless friend,to sacrifice selfe a little more for others.Today is the day in wich to express your noblest qualities of mind and heart,to do at least one worthy thing which you have long postponed,and to use your God given abilities for the enrichment of some less fortunate fellow traveler.Today you can make your life...significant and worthwhile,The present is yours to do with it as you will.owo!!!Grenville kleiser

بسیارند خوبی هائی که روزی قصد انجامشان را داری،

و منتظر تا روز مناسب فرا رسد،

اما تنها فرصتی که یقیناً از آن توست،

همین لحظه است،

همین لحظه باید،

ترنم تحسین و همدردی را بر زبان جاری سازی،

همین لحظه است که باید،

سخاوت پیشه کنی،

از لغزش دوستی سهل انگار در گذری،

و در برابر دیگران قدری بیش ایثار کنی،

امروز،روزی است که باید شریفترین اندوخته های قلب و روحت را ابراز داری،

تا دست کم،آنی را که دیر زمانی است که به تاخییر انداخته ای،به انجام رسانی،و موهبت های خداداد خود را برای ارتقاء برخی همراهان کم نصیب به کار گیری...

امروز قادری که زندگیت را پرشکوه و درخور بنا نهی.

این لحظه از آن توست!

تا

به آن گونه که می خواهی معمار آن باشی.owo!!!

                                                                                     گرنویل کلاسیر

 ***

پ.ن:همینطوری یه هو دلم خواست یه قالب تیره بذارم رو وبلاگ!همینطوری!

 

|+| نوشته شده توسط محیا در دوشنبه چهاردهم اسفند 1385 و ساعت 16:46  

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱/۸ - محیا

 

چند شب پیشا!تلویزیون!می گفتش که:worried

ماهی قرمز نخرید واسه عید ها!!!آلـ ـ ـ ـ ـ ـ ـوده است!worried

خب ماهی قرمز گناه داره!worried

هر چند، که چند ساله که همش می گن ماهی قرمز آلودس!worried

اما هیچ وقت هیچی نشد!smug

ماهی قرمز بخریدا!مزه عید به ماهی قرمزشه!batting eyelashes

من احتمالا دو تا ماهی می خرم!smug

اگه امسال عید،ماهی قرمز نداشته باشیم،دیگه اینجا هم آپ دیت نمی شه(سوء استفاده نکنید!گفتم اگر...)angry


http://www.mehrnews.com/mehr_media/image/2006/03/184600_orig.jpg

عکس ازخبر گذاری مهر


زندگي مثل يه قاصدک هست که اگه نگيريش خيلي ساده و راحت از تو ميگذره ، و به فکر تو نيست که حسرت رفتنشو مي خوري...

شاد باشید...

فعلا...wave

پ.ن۱:چقده خوبه!شاید از این به بعد هر روز آپ کنم!

 پ.ن۲:مرسی از همه کسایی که سلام منو به دریا می رسونن!

پ.ن:این عکس درباره ی وبلاگ خیلی باحاله!!!

پ.ن۳:مهسا داره می ره دندون عقلشو بکشه،دندون عقل من فعلا صبر کرده!

پ.ن۴:در حال حاضر برای دو تا چیر دلم می سوزه:

۱-ماهی قرمزا!

۲-این عکس در باره ی وبلاگ هست،اون گوسفنده هر چی می دوئه نمی رسه،آخی!

پ.ن۵:مثله این که دوباره چند تا از دوستان محیا رو با مهیار اشتباه گرفتن،درباره ی وبلاگ رو بخونید...

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 16:15 توسط محیا | 16 نظر

سلامی به وسعت دریا...وسعت

دریایی که از بچگیم دیدنش بهم آرامش می داد...آرامش

دریایی که صدای موجش باعث می شد به هیچ چیز فکر نکنم...موج

دریایی که وقتی ۱۰ سالم بود اولین نامم رو بهش نوشتم و پرتش کردم تو آبها...نامه

دریایی که وقتی بچه بودم فکر می کردم خدا پشتشه...!!!

دریایی که بهش قول دادم هرسال برم دیدنش اما...نرفتم!

می دونم بد قولی کردم اما دریا اون قدر بزرگ هست که نیازی به من نداشته باشه...

هر کی عید خواست بره پیشِ دریا،سلام منم بهش برسونه...سلامی به وسعت دریا...


پ.ن:مطلب بعدی در مورد ماهی قرمز خواهد بود!ماهی قرمزای بیچاره!


پ.ن:اِ  !!!

امروز ۱۱ اسفند تولده برادرمه!

تولدت مبارک!تولدت مبارکتولدت مبارک!


پ.ن:احتمالا زود آپ می کنم!

+ نوشته شده در جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 8:42 توسط محیا | 10 نظر

دیروز وقتی برایnمین بار سرویسمون عوض شد،توی سرویس یکی از همکلاسیام رو دیدم...dancing

کیفم سنگین بود،برای همین دادمش به اون که نگهش داره،آخه خودم وایساده بودم...yawn

وقتی از سرویس پیاده شدم و سرویس رفت فهمیدم که کیفم رو از صبا نگرفتم...thinking

...

هیچی دیگه هموم موقع زنگ زدم خونشون و رفتم کیفم رو گرفتم!

فقط شانس آوردم که همکلاسیم بود...!good luck

گفتم که تازگیا گیج می زنم!not worthy


چه send to all بهتر از این جا گذاشتن؟؟؟money eyesجدی اصلا حس send to all نبود!!!

www.esfahanhost.com/nowrouz


بعد از اون همه تلاش استقلال...همین چند دقیقه پیش تلویزیون اعلام کرد چون اسامی رو دیر اعلام کردن...همه زحمات به باد هوا رفت...چقدر الکی خوشحال بودم

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 14:31 توسط محیا | 17 نظر

چیه؟تا حالا اینجا رو این طوری ندیده بودین؟؟؟این دفعه کامنت ها توی پست قبلی باشه بهتر نیست؟؟؟
+ نوشته شده در یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 18:51 توسط محیا

خودتون که می دونید من اصلا سوتی نمی دمwhistling

اما یه سوتی بزرگ دادم که خودم هم تا پنج دقیقه پیش نمی دونستم!!!

اگه یادتون باشه من نزدیکه دو ماه اینترنت نمی اومدم...

روز ۴ یا ۵ آبان بود که یادم افتاد ۹ آبان تولد مریمه!

این شد که نشستم کلی فکر کردم و گفتم چی براش بنویسم و اینا...

خلاصه یه اس ام اس به این مضمون در موبایل بابا جان نوشتیم:

ماه به من گفت:یکی از ستاره هام گم شده،ندیدیش؟

منم گفتم:من یه ستاره دیدم،تازه گمش کردی؟

گفت:نه،۱۷ ساله گمش کردم...

***

این رو نوشتم و Draft موبایل بابام ذخیرش کردم تا روز تولدش براش بفرستمش...

***

این قضیه گذشت و چون بابام اون روز خونه نبود،به کلی یام رفت و فقط بهش زنگ زدم...

***

چند روز پیش داشتم sms های توی Draft رو پاک می کردم و این اس ام اس رو دیدم و به خیال خودم پاکش کرم...

***

الآن داشتم sent items ها رو می خوندم که دیدم دو،سه روز پیش این اس ام اس رو فرستادم به مریم!

حالا یا نرسیده،یا خدا رو شکر مریم متوجه نشدهoh go on

**********

دیروز هم جلوئی! می گفت:من چند وقتیه نمی تونم Dawnload بشم...

حالا من هی فکر می کنم منظورش از این که نمی تونم Dawnload شم چیه؟؟؟

آخرش کم آوردم و گفتم:یعنی چی...؟

که بعد دیدم داره می خنده گفت:منظورم اینه که نمی تونم وصل شم...

حالا من و می گی:

***
نینی از این خوشگل تر؟؟؟

زندگی مثل یه دیکته اس...

هی می نویسیم...

هی غلط می نویسم...

هی پاک می کنیم...

دوباره...هی می نویسیم...

غافل از این که مرگ بالاخره یه روزی داد می زنه:برگه ها بالا...

فعلابای بایhee hee

+ نوشته شده در جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 12:27 توسط محیا | 9 نظر

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/۱٤ - محیا

 

سلامسلامسلام سلامسلام

(چیه خب تازه یاد گرفتم کار برد این وچقده باحالن!)

اصلا آپ می کنم چون دوست دارم!

با کسی هم کاری ندارم!

اصلا هم مهم نیست!

هیچ کس نیاد!نظرم نمی خوام!

بعدشم!

کسی هست بتونه بهم کمک کنه؟

می خوام این آهنگه رو بذارم رو وبلاگم!

می تونید بگین چجوری؟

شنبه هم همبغلی و همجلوئی!اینجا بودن!

کلی حرفیدیم!

همبغلی دلش وبلاگ خواست!

منم یکی ساختم براش!

اما بعدش همجلوئی اومد و نشد چیزی توش بذاریم!

بهدشم خوب یه داستان بخونین دیگه!

 

مردی تخم عقابی پیدا کرد و ان را در لانه مرغی گذاشت.عقاب با بقیه جوجه ها از تخم بیرون امد و با انها بزرگ شد.در تمام زندگیش همان کارهایی را انجام داد که مرغها انجام می دادند.برای پیدا کردن کرمها و حشرات زمین را می کند و قد قد می کرد و گاهی نیز با دست و پا زدن بسیار کمی در هوا می پرید.

سالها گذشت و عقاب پیر شد.

روزی پرنده با عظمتی را بالای سرش بر فراز اسمان ابری دید.او با شکوه تمام با یک حرکت نا چیز بالهای طلاییش بر خلاف جریان شدید باد پرواز می کرد.

عقاب پیر بهت زده نگاهش کرد و پرسید: "این کیست؟ "

همسایه اش پاسخ داد: "این عقاب است-سلطان پرندگان.او متعلق به اسمان است و ما زمینی هستیم "

عقاب مثل مرغ زندگی کرد و مثل مرغ مرد.زیرا فکر می کرد مرغ است.

 

این داستان رو یه دفعه که توی اینترنت در مورد عقاب ها سرچ می کردم پیدا کردم!منبعش رو یادم نیست،از همین جا از نویسندش تو اینترنت معذرت!من چون این داستان رو خیلی دوست داشتم گذاشتمش اینجا!

 

پ.ن:آهنگ وبلاگم خیلی قشنگه مگه نه؟اصلا می شنویدش؟؟؟

پ.ن:کارت کلاس زبان گم شده...برام دعا کنید!

پ.ن:من تازگی خیلی زود زود ناراحن میشم!

پ.ن:چی می خواستم بگم؟؟؟

پ.ن:...ها!می خواستم بگم که اگه معنی اسمتون رو نمی دونید،یا می خواین معنی اسم کسی رو بدونین،یا می خواین کلی اسم جالب و با معنی هاش ون ببینید به سایت معنی اسم،در پیوند ها مراجعه کنید!

پ.ن:هوراااا!بالاخره،بعد از کلی نق نق،مهسا کادوی ولنتاین من رو خرید:

احمق ترین لاک پشت دنیا

خب دیگه،بای بای!

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 17:40 توسط محیا | 18 نظر

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/۱٤ - محیا

 

به دلایل بسیاری...!اینجا فعلا فعلا ها! آپدیت نمی شود...نظرات هم فعلا تاییدی است تا ...!
موفق و کامیاب باشید...!

پ.ن:مطمئنناً وبلاگ های همه رو می خونم و برای همه هم نظر می ذارم...!

پ.ن:فعلا فعلا یعنی تا هر وقت که من بخوام،ممکنه همین فردا باشه...

پ.ن:حالم خوبه فقط آپ دیت نمی کنم!!!

پ.ن:دلم بسی ناراحت و شکسته و خرد شده است...!

پ.ن:تاییدیه برداشته شد،هر هر چی می خواد بگه...!شما خودتون قضاوت کنید!

 

الآن همبغلی از راه رسید(شنبه ۲۸ بهمن ماه ساعت ۲:۰۳)

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 14:35 توسط محیا | 17 نظر

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/۱٤ - محیا